|
و دیگر آسمان را نخواهی دید
1- دارم گزارشهایی را که بچهها برای موضوع ویژه این شماره گرفتهاند، میخوانم. سوژه، تفاوت عشقهای امروزی است با عاشقیت در دیروز. سوژههای گزارش هم دختر و پسرهایی که بیشتر از یک رفیق دارند و به هیچ یار به این آسانیها نمیدهند خاطر و به هیچ دیار. همینطور دارم میخوانم و مواظبم که به خاطر یک سوژه خوب، مجله از دست نرود، که یکباره می رسم به موردی که نمیفهمماش دیگر. دختری است که همزمان با 2پسر ارتباط دارد و آن دو پسر دوست صمیمی هم هستند و هر دو هم می دانند که این دختر، با هردویشان هست و تازه دختره می گوید به خاطر اینکه رفاقت این دو را به هم نزند، طوری رفتار میکند که هیچکدام نفهمند کدامیکی را بیشتر دوست دارد! قفل شدهام. دیگر نمیتوانم حتی یک خط جلوتر بروم.
2- برنامه «چراغ خاموش» دارد ماجرای حراج حریم خصوصی ملت در سالهای اخیر را نشان میدهد. اینکه تعمیرکارهای موبایل یا کامپیوتر، حافظه دستگاه طرف را کپی میکنند و به دیگران میفروشند یا عکاسها، تصاویر مجالس عروسی ملت را به عنوان نمونه کار نشان دیگران میدهند. یک تیکهاش هم هست که مردی را نشان میدهد که در خیابان دنبال سیدیهای حریم خصوصی میگردد و جناب فروشنده هم راحت دارد میگوید: «چی میخوای؟ هفت دخترون داریم، استخر زنونه، مهمونی تولد، ...» خشکم زده است. ما داریم توی تونل وحشت زندگی میکنیم؟
3- صدا میزنند «بیا این بلوتوث رو ببین». میروم. مردی است که سر بزنگاه چند نفر توی اتاقش ریختهاند و حالا دارد مثل کفتر کور، به در و دیوار میخورد. توضیح میدهند که مرد معاون دانشجویی – فرهنگی دانشگاه است. با خودم تکرار میکنم «معاون دانشجویی – فرهنگی». این بخش فرهنگیاش از همه جالبتر است. بعد از 4روز، آقای وزیر تازه به صرافت پاسخگویی میافتد. میگوید «هنوز جرمی اثبات نشده». به همین راحتی.
4- بازی فینال است و برای جماعت آبیدوست مهم. ظاهرا قرار است اگر تیم نبرد، تغییراتی هم در مدیریت باشگاه اتفاق بیافتد. اما تیم میبرد و با نتیجه خوب هم میبرد و همه چیز ختم به خیر میشود. فقط یک خبر کوچک هست که همینطور روی اعصاب آدم رژه میرود. خبر این است: پدر مجتبی جباری – بهترین بازیکن استقلال در فینال و پایهگذار پیروزی تیم – ساعت 11صبح فوت شده. بازیکنها در قرنطینه قبل از بازی هستند. بازی ساعت 17 است. مربی و مدیر تیم تصمیم میگیرند در این 5ساعت، چیزی به بازیکن تیمشان نگویند نکند او بخواهد برود و بازی نکند. بعد از بازی، جشن قهرمانی را هم بهطور کامل برگزار میکنند. کسی یادش نیست به این بینواپسر بگوید که تو دیگر بالا و پایین نپر. میگذارند تا نصفهشب خوشحالی کند و تازه وقتی به خانهشان میرسد، آنجا یکباره ببیند که پرچم سیاه خورده است بالای سردر. بعد هم همه مصاحبه میکنند و برد تیم را به همان بازیکنی که حتی خبر مرگ پدرش را هم از او دریغ کردند، تقدیم میکنند. باز هم به همین راحتی.
5- کتاب «بیوتن» امیرخانی را دوست ندارم. با کارهای قبلیاش خیلی فاصله دارد. اما یک جمله هست توی این کتاب که شخصیت اول داستان مدام با خودش تکرار میکند «دیگر آسمان را نخواهی دید».
|