جمعه، 31 خرداد 1387  

و دیگر آسمان را نخواهی دید
1- دارم گزارش‌هایی را که بچه‌ها برای موضوع ویژه این شماره گرفته‌اند، می‌خوانم. سوژه، تفاوت عشق‌های امروزی است با عاشقیت در دیروز. سوژه‌های گزارش هم دختر و پسرهایی که بیشتر از یک رفیق دارند و به هیچ یار به این آسانی‌ها نمی‌دهند خاطر و به هیچ دیار. همین‌طور دارم می‌خوانم و مواظبم که به خاطر یک سوژه خوب، مجله از دست نرود، که یک‌باره می رسم به موردی که نمی‌فهمم‌اش دیگر. دختری است که همزمان با 2پسر ارتباط دارد و آن دو پسر دوست صمیمی هم هستند و هر دو هم می دانند که این دختر، با هردویشان هست و تازه دختره می گوید به خاطر این‌که رفاقت این دو را به هم نزند، طوری رفتار می‌کند که هیچ‌کدام نفهمند کدامیکی را بیشتر دوست دارد! قفل شده‌ام. دیگر نمی‌توانم حتی یک خط جلوتر بروم.
2- برنامه «چراغ خاموش» دارد ماجرای حراج حریم خصوصی ملت در سال‌های اخیر را نشان می‌دهد. این‌که تعمیرکارهای موبایل یا کامپیوتر، حافظه دستگاه طرف را کپی می‌کنند و به دیگران می‌فروشند یا عکاس‌ها، تصاویر مجالس عروسی ملت را به عنوان نمونه کار نشان دیگران می‌دهند. یک تیکه‌اش هم هست که مردی را نشان می‌دهد که در خیابان دنبال سی‌دی‌های حریم خصوصی می‌گردد و جناب فروشنده هم راحت دارد می‌گوید: «چی می‌خوای؟ هفت دخترون داریم، استخر زنونه، مهمونی تولد، ...» خشکم زده است. ما داریم توی تونل وحشت زندگی می‌کنیم؟
3- صدا می‌زنند «بیا این بلوتوث رو ببین». می‌روم. مردی است که سر بزن‌گاه چند نفر توی اتاقش ریخته‌اند و حالا دارد مثل کفتر کور، به در و دیوار می‌خورد. توضیح می‌دهند که مرد معاون دانشجویی – فرهنگی دانشگاه است. با خودم تکرار می‌کنم «معاون دانشجویی – فرهنگی». این بخش فرهنگی‌اش از همه جالب‌تر است. بعد از 4روز، آقای وزیر تازه به صرافت پاسخگویی می‌افتد. می‌گوید «هنوز جرمی اثبات نشده». به همین راحتی.
4- بازی فینال است و برای جماعت آبی‌دوست مهم. ظاهرا قرار است اگر تیم نبرد، تغییراتی هم در مدیریت باشگاه اتفاق بیافتد. اما تیم می‌برد و با نتیجه خوب هم می‌برد و همه چیز ختم به خیر می‌شود. فقط یک خبر کوچک هست که همین‌طور روی اعصاب آدم رژه می‌رود. خبر این است: پدر مجتبی جباری – بهترین بازیکن استقلال در فینال و پایه‌گذار پیروزی تیم – ساعت 11صبح فوت شده. بازیکن‌ها در قرنطینه قبل از بازی هستند. بازی ساعت 17 است. مربی و مدیر تیم تصمیم می‌گیرند در این 5ساعت، چیزی به بازیکن تیم‌شان نگویند نکند او بخواهد برود و بازی نکند. بعد از بازی، جشن قهرمانی را هم به‌طور کامل برگزار می‌کنند. کسی یادش نیست به این بینواپسر بگوید که تو دیگر بالا و پایین نپر. می‌گذارند تا نصفه‌شب خوشحالی کند و تازه وقتی به خانه‌شان می‌رسد، آنجا یک‌باره ببیند که پرچم سیاه خورده است بالای سردر. بعد هم همه مصاحبه می‌کنند و برد تیم را به همان بازیکنی که حتی خبر مرگ پدرش را هم از او دریغ کردند، تقدیم می‌کنند. باز هم به همین راحتی.
5- کتاب «بی‌وتن» امیرخانی را دوست ندارم. با کارهای قبلی‌اش خیلی فاصله دارد. اما یک جمله هست توی این کتاب که شخصیت اول داستان مدام با خودش تکرار می‌کند «دیگر آسمان را نخواهی دید».

لينک مطلب نظرات 29
  یکشنبه، 19 خرداد 1387  

خرگوشه گفت آخ!


این‌که می‌بینید علی شهرامی است. غریبه باشید باید صدایش بزنید آقای دکتر شهرامی، صمیمی باشید «علی» کافی است و اگر جای من و رفقایم باشید که جز به «رئیسعلی» گفتن کارتان راه نمی‌افتد. چه دورانی داشتیم با این پسر، فقط خدا می‌داند و خودمان. اما حالا، غرض ذکر خاطره نیست. غرض تبریکی است به محضر نازنینش از بابت هیات علمی شدن و تجدید مراتب ارادت. فکرش را بکنید، مایی که خودمان یک عمر سربه‌سر اساتید عزیزمان گذاشتیم و از هیچ شیطنتی فروگذار نکردیم، داریم جای همان استادها را می‌گیریم و پیر می‌شویم و از این حرف‌ها. فقط می‌ماند یک سوال؛ این‌که علی سر کلاس و برای دانشجوهایش هم «یه روزی یه آقاخرگوشه» را می‌خواند یا نه؟ لطفا اگر کسی جواب این سوال را می‌داند، به من هم خبر بدهد و رفیقی را از نگرانی برهاند.

لينک مطلب نظرات 32
  یکشنبه، 12 خرداد 1387  

آخرین افشین
موسی جور کرده بود که در آخرین روز حضورش در ایران، به دفتر ما بیاید. و حالا ما از صبح اول وقت افتاده بودیم به جور کردن قاب و پرینت گرفتن 2تا جلدی که برای او رفته بودیم و جور کردن هدیه و این کارها. اما خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کریدم آمد. درست سر ساعت. و خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کریدیم هم رفت. درست 45دقیقه بعد. این وسط هم یک مشت آدمی که اصلا حتی یک‌بار هم تا آن روز ندیده بودمشان، آمدند وسط مصاحبه دسته‌جمعی ما. توی آسانسور محمد گفت که دلم برایت تنگ می‌شود و بعد نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد. او هم گریه کرد. یک بار هم وسط مصاحبه گریه کرده بود. پرسیده بودیم کی بیشتر از همه کمکت کرد؟ و گفته بود «آقای کاشانی، وقتی که از استقلال اهواز باختیم نگذاشت من را اخراج کنند» و بعد، یک دفعه دیدم که دارد به خودش می‌پیچد و او هم نتوانست جلوی خودش را بگیرد، «هق»ی کرد و چشم‌هایش پر اشک شد. گفت «من هم دارم ایرانی می‌شم» و خندید. ما هم خندیدیم. مثل باقی وقت مصاحبه. سعی کردیم به او خوش بگذرد. موفق هم شدیم انگار. آخرش پرسیدم یادگاری چی می‌بری از ایران؟ و او جواب داد «صورت‌های شما را که این‌قدر مهربان به من نگاه می‌کنید». خیلی سخت گذشت بر من.

لينک مطلب نظرات 23
  شنبه، 28 اردیبهشت 1387  

پرسپولیس قهرمان می‌شه، خدا می‌دونه که حقشه
دیشب دوباره خواب دیدم که با ایمان و محمد و امیر و بقیه 100هزار نفر جمعیتی که توی آزادی جا می‌شوند، داریم یک‌صدا همین را می‌خوانیم و برای افشین قطبی نازنین دست تکان می‌دهیم. چرا این خواب را می‌بینم؟ کی بوده که من ورزشگاه بروم؟

پی‌نوشت: بله، خوابم تعبیر شد، رفتیم و دیدیم و سرود هم خواندیم. فقط به حاطر لهجه‌ی کریم باقری عزیزم، مجبور شدیم این‌طوری بخوانیم: «پرسپولیس گهرمان می‌شه، نه شده ...»

لينک مطلب نظرات 33
  یکشنبه، 1 اردیبهشت 1387  

سعدی از دست کیارستمی فریاد
اول اردیبهشت ماه جلالی است / اما بلبل گوینده کو بر منابر قضبان؟

لينک مطلب نظرات 21
  سه شنبه، 13 فروردین 1387  

اسیر پنجه‌های مبهم تقدیر ماهی‌ها/ و می‌میرند شاید زود، شاید دیر ماهی‌ها
دلم برای ماهی قرمزها می‌سوزد. امروز که تعطیلات تمام بشود و ملت سیزده‌شان را هم به در کنند، دیگر کسی به فکر ماهی قرمزها نخواهد بود. قبلا کسی بود، تا همین پارسال یک نفر بود. دکتر ملک‌نیای نازنین، حوض خانه/آزمایشگاهش را اجاره داده بود به ماهی قرمزها. تعطیلات که تمام می‌شد، شاگردهای قدیمی و جدیدش، همه، ماهی‌هایشان را می‌آوردند و می‌انداختند توی آن حوض. ماهی‌ها آنجا می‌ماندند. خیلی‌هایشان بزرگ می‌شدند. می‌رفتیم می‌دیدیم‌شان. دکتر همه‌شان را می‌شناخت: «این یکی را فلانی عید سال چند آورد، اون یکی را بهمانی ...» اما امسال که دیگر دکتر نیست؛ دلم برای ماهی قرمزها می‌سوزد.

لينک مطلب نظرات 30
  جمعه، 17 اسفند 1386  

آهو، آهو، آهوها
«آهو حیوان قشنگی است. خیلی قشنگ است. آهو شاخ ندارد، اگر هم داشته باشد شاخ کوتاه است. با آن کسی را اذیت نمی‌كند. آهو دمش کوتاه است. چشمهایش درشت است، سیاه است. دست و پای آهو نازک است. خوب ﻣﻰتواند بدود. بچه‌ی آهو را ﻣﻰ‌گیرند، در خانه نگه ﻣﻰدارند. کم‌کم انس ﻣﻰگیرد. دیگر فرار نمی‌کند.»
درست یادم هست. باباجون عین همین‌ها را می‌گفت. هر وقت قرار می‌شد از امام رضا(ع) و زیارت مشهد بگوید، حرف یک‌جوری می‌کشید به قصه‌ی ضامن آهو شدن آقا و بعد هم بابابزرگ شروع می‌كرد تعریف كردن از آهو. همیشه هم یک چیزهایی مثل همین می‌گفت. می‌پرسیدیم «بابا قبلاً آهو داشتید توی خانه؟» می‌گفت نه. می‌گفتیم «دیدید کسی آهو توی خانه نگه بدارد؟» می‌گفت نه. یک بار خیلی سماجت کردم. «بابا اصلاً به عمرتان آهو دیده‌اید؟» باز هم گفت نه. پرسیدم «پس چرا این‌قدر از این حیوان خوشتان می‌آید؟» باباجون جواب نداد. هیچ‌وقت جواب نداد. و من تا وقتی که سرطان، بابا را آن‌طوری از پا نینداخته بود جواب سوالم را نفهیدم. بابا را برای آخرین بار برده بودیم مشهد و تازه آنجا، توی حرم، وقتی که دیگر باباجون نا نداشت چیزی از امام رضا(ع) تعریف كند و آرام روی ویلچر نشسته بود، فهمیدم که آهوها چطوری به یک خانه انس می‌گیرند. پاهای نازک باباجون بدجوری شبیه آهو شده بود.
چقدر دوست داشتم من هم آهو بودم. دوست داشتم من را هم توی خانه‌شان نگه می‌داشتند. انس پیدا می‌کردم، به خدا!

لينک مطلب نظرات 28
  پنج شنبه، 25 بهمن 1386  

تو اگر می‌دانستی که چه زخمی دارد، که چه دردی دارد ...


لينک مطلب نظرات 48
  دوشنبه، 22 بهمن 1386  

همین
ناراحتم نمی‌کند که بشنوم «تو آدم مزخرفی هستی»! بیشتر خوشحال می‌شوم که هنوز کاملا تبدیل به ژله نشده‌ام!

لينک مطلب نظرات 18
  جمعه، 28 دی 1386  

در تمام گنبد افلاک و عرش/ «یا اخی ادرک اخاک» افتاده است *
روضه از این جمع و جورتر و جان‌دارتر ندیده‌ام. فرمود: «سیدی انا عطشانٌ و مضی و لم یشرب.» آقای من! من تشنه بودم و آب گذشت و نوشیده نشد.

* بیتی از یک چهارپاره که در ایام جوانی سروده شد و هرچند چیزی ناچیز بود، اما امید دارم که به صداقت و سادگی جوانی ببخشایندم.

لينک مطلب نظرات 57
  دوشنبه، 24 دی 1386  

و مردگان این سال عاشق‌ترین زندگان بودند
دکتر شهيدی هم ... خبر این است که فردا صبح باید شال و کلاه کنیم، برويم تا موسسه‌ی لغت‌نامه دهخدا، همان‌جایی که استاد مدام به ساعتش نگاه می‌کرد تا دقیقه‌ای زود و دیر سر کلاس نرود ... فکرش را بکن. یک مرد به‌تنهایی چقدر کار می‌تواند انجام بدهد؟ او هم لغت‌نامه را تمام کرد، هم فرهنگ معین را، هم شرح مثنوی فروزانفر را. يک ترجمه شاهکار از نهج‌البلاغه کرد. کلی هم کتاب تاريخی درجه یک از ماجراهای صدر اسلام نوشت... می‌گويند نشاط اصفهانی ـ شاعر عهد قاجار ـ همیشه می‌گفته کاش می‌شد تمام سروده‌هایش را با این تک‌بیت سعدی معاوضه کند که: قدح چون دور ما افتد به هشياران مجلس ده/ مرا بگذار تا حیران بمانم چشم بر ساقی.

لينک مطلب نظرات 15
  یکشنبه، 9 دی 1386  

برف نو، برف نو، سلام، سلام
ببین باز می‌بارد آرام برف/ فریبا و رقصنده و رام برف/ عروسانه می‌آید از آسمان/ در این حجله آرام و پدرام برف/ زمین را سراسر سپیدی گرفت/ به هر شاخه هر شانه هر گام برف/ خزان هم به دامان مرگی خزید/ کنون فصل سرد سرانجام برف/ فروبست یک شهر چشمان خویش/ و می‌بارد آرام آرام برف ...


شکر که ماندیم و این برف را هم دیدیم. شکر.

لينک مطلب نظرات 45
  دوشنبه، 26 آذر 1386  

حکمت کاربردی
(به استقبال قصیده ناصرخسرو و یاسرخرسو)
بسوزند سرهای بی‌عشق و مهرت/ سزا خود همین است خیره‌سری را

لينک مطلب نظرات 40
  پنج شنبه، 22 آذر 1386  

از یادمانده‌ها


ماتیلدا: زندگی فقط وقتی بچه‌ای اینقدر بده یا همیشه همینطوره؟
لئون: نه، همیشه همینطوره!

لينک مطلب نظرات 26
  سه شنبه، 13 آذر 1386  

بی‌آب آتشیم، بی‌خاک بر بادیم *
رستم: تو که بدین خردی رستم را می‌آزمایی، بگو نام چهار بُن شنیده‌ای؟
سیاوش نوجوان: آب و باد و خاک و آتش.
رستم: کدام چیره‌ترند؟
سیاوش نوجوان: هر دم یکی؛ چون تشنه‌ای آب، چون خونت بریزند خاک، چون درگذری باد، و چون دلت بسوزند آتش. **

* از دیالوگ‌های تکرارشونده نمایشنامه تازه بهرام بیضایی: «سهراب‌کشی»
** تکه‌ای از شاهکار بهرام بیضایی: «سیاوش‌خوانی» (صفحه 43)

لينک مطلب نظرات 23
  یکشنبه، 4 آذر 1386  

غم‌تکونی
می‌بینید این سریال «حلقه سبز» را؟ می‌بینید حاتمی‌کیا چه غم‌شناس درجه یکی است؟ انصافا (بجز «میوه ممنوعه» و آن شاه‌بازی علی نصیریان)، در این چند سال سریال و فیلمی ساخته نشده بود که نشانمان بدهد این شهر عجیب، تهران، چقدر می‌تواند غم‌انگیز باشد. آخر این کار را باید کسی انجام می‌داد که ماجرا را بفهمد. کسی به قول کریم ِ «من ِ او» گفتنی غم‌تکونی کند، نه غم‌کشی. «بچه تهرون می‌فهمه چی می‌گم.»

لينک مطلب نظرات 39
  چهار شنبه، 30 آبان 1386  

به یاد آر
ای دوست که آن صبح دل‌افروز خوشت باد/ یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم (سایه)

لينک مطلب نظرات 29
  شنبه، 26 آبان 1386  

هنوز در غم قیصر
«سلامتی باغبونی که زمستونش رو از بهار بیشتر دوست داره ...»

لينک مطلب نظرات 23
  پنج شنبه، 24 آبان 1386  

بر باد می‌رویم
ما در کجای حادثه از یاد می‌رویم؟

لينک مطلب نظرات 13
  پنج شنبه، 17 آبان 1386  

لعنت به مثلث‌ها
«وقتی با یک مرد طرفی، باید تا آخر عمرت به اون وفادار بمونی، و اگر این کار رو نمی‌تونی انجام بدی، یک حیوونی.» این را ویلیام هولدن در «این گروه خشن» می‌گوید. و همین چیزهاست که این‌قدر وسترن را دوست‌داشتنی می‌کند. این‌که روابط این فیلم‌ها به سادگی یک خط است، نه مثل مثلث، پیچیده و لعنتی.

لينک مطلب نظرات 23
  جمعه، 11 آبان 1386  

ناگهان چقدر زود، دیر می‌شود
دو روز بود که قصد داشتم زنگش بزنم و برای پرونده‌ای در مورد شعر جوان امروز نظرش را بخواهم. می‌دانستم که حرف نمی زند و مثل همیشه طفره می‌رود. اما دلم برای صدای مردانه‌اش تنگ شده بود. و انگار حق داشتم. «ای دریغ و حسرت همیشگی ...» شاید اگر آن دو روز بیخودی خودم را به فردای ناممکن حواله نمی‌دادم، حالا کمتر دلم می‌سوخت. شاید هم بیشتر. نمی‌دانم. اینجور وقت‌ها آدم خیلی چیزی نمی‌داند و نمی‌فهمد. من این‌قدر می‌فهمم که دنیا جای کوچکتری شد، از وقتی که قیصر هم رفت.

لينک مطلب نظرات 29
  دوشنبه، 7 آبان 1386  

پس چی؟
پشت دریاها واقعا شهری هست؟ قایقی باید ساخت؟

لينک مطلب نظرات 29
  پنج شنبه، 3 آبان 1386  

ماشین تایپی که نیست
توی صفحات ادبیات این شماره «همشهری جوان»، پرونده کوچکی داریم راجع به کلاس‌های داستان‌نویسی و بحث این‌که بالاخره آدم چطوری می‌تواند نویسنده بشود. شاید دیده باشید توی فیلم‌ها که در غرب، یکی از اولین کارها توی این قبیل کلاس‌ها، تهیه یک ماشین تایپ است. استفاده از این ماشین‌ تحریرهای قدیمی که موقع کار کردن تق و تق صدا می‌دهند، آن‌قدر در آن طرف آب معمول و مرسوم بوده که حالا هم خودشان و هم صدای تق و تق‌شان، از سمبل‌های نوشتن و نویسندگی است. اما نکته اینجاست که این ماشین تایپ‌ها برای پرهیز از غلط‌های چاپی و اشتباه‌های چاپخانه‌ای (آن‌طور که یک بار، در یکی از روزنامه‌ها خواندم) رایج نشده است. استادهای کلاس‌های نویسندگی، شاگرد را مجبور می‌کردند با ماشین تحریر بنویسد، تا یاد بگیرد که اجزای جمله را درست به کار ببرد. توی تایپ با این ماشین‌ها، پاک کردن و دوباره نوشتن خیلی سخت است. مثل کاغذ و قلم نیست که هی بنویسی و خط بزنی. نه، اینجا آدم یاد می‌گیرد که اشتباه ننویسد. و اشتباه ننوشتن هم که اصل اول کار و نویسندگی است.
این ماشین تایپ‌‌ها البته هیچ وقت در ایران خودمان آن‌طوری رواج پیدا نکرد و داشتنش جزو ابزارهای قطعی نویسندگی نبود. بیشتر در ادارات و برای نامه‌نگاری‌ها استفاده می‌شد. و یادم هست که یک بار پدرم دستم را گرفت و برد بالای سر یکی از این ماشین‌ها، دستگاه را نشانم داد و بی آن‌که قصد آموزش نویسندگی داشته باشد، به من نشان داد که چقدر پاک کردن نوشته با این ماشین‌ها سخت است. و آن وقت پدرم به من گفت که خوب دقت کنم. گفت که زندگی مثل همین ماشین تایپ است، نه مثل نوشتن با مداد و پاک‌کن.
پدرم از این دست مثال‌ها زیاد داشت. حلقه فیلم نگاتیو دوربین عکاسی را نشانم می‌داد و می‌گفت زندگی مثل عکس گرفتن است، کاری که می‌کنیم، دیگر هیچ‌وقت پاک نمی‌شود، همیشه جایی ثبت است. پدربزرگم هم مثال‌های خودش را داشت. دستم را می‌گرفت و می‌برد ایستگاه راه‌آهن. می‌گفت زندگی مثل قطار است، نه مثل ماشین. دنده عقب ندارد. احتمالا پدر پدرم و پدر پدربزرگم هم مثال های خاص خودشان را داشته‌اند و می‌توانسته‌اند همچین مفاهیمی را توی ذهن پسرشان فرو کنند.
من ولی مشکلی دارم. من نمی‌توانم مثل پدرم و پدربزرگم مثال بزنم. من نمی‌دانم فردای روزگار چطوری باید بعضی چیزها را حالی پسرم بکنم. حالا همه با برنامه word می‌نویسند که با یک backspace ساده می‌شود همه‌چیز را از نو نوشت، با دوربین های دیجیتال عکس می‌اندازند که با یک دکمه delete می‌شود هر چیزی را پاک کرد، و احتمالا برای قطارها هم تا حالا دیگر دنده عقب ساخته‌اند.

لينک مطلب نظرات 28
  پنج شنبه، 26 مهر 1386  

خدا بیامرزد آن عاشقانه‌ها را
... همیشه تکیه‌های من به هیچ‌ها مرا زمین زده است
و پشت من هزار زخم از هزار نارفیق را به دوش می‌کشد
درخت من!
قسم بخور
که پشت اعتمادِ زخم‌خورده‌ی مرا پناه می‌شوی

مشخص است از نگاه تو
مشخص است از تمسخر سیاه تو
که پشت من به سمت زخم تازه‌ای عمیق پیش می‌رود:
جفا
و زخم
زخم جاودانه‌ای که هیچ‌گاهش التیام نیست.
مشخص است، کاملاً مشخص است
که من دوباره از زمین- عجوزه‌ی حسود پیر- زخم طعنه می‌خورم
به جرم عشق!
به جرم اعتماد و عشق!!
به جرم سادگی و اعتماد و عشق!!!

درخت من!
خیال تو عجین پاره‌پاره، ذره‌ذره، لخت‌لخت من!
اگر مرا برای عشق
ترا برای تکیه‌های عاشقانه آفریده‌اند
مرا به جز علاقه‌ات گزیر نیست
به جبر عشق تو
به میخ‌های افترا کشیده می‌شوم ولی
مرا به غیر تن‌‌سپردنی مسیح‌وار بر صلیب ساقه‌ات گزیر نیست.
اگر چه کاملاً مشخص است
ولی
دوباره من به ساقه تناور تو اعتماد می‌کنم
و باز هم
و...
قسم به حرمتی که هست خون عشق را
مرا زمین مزن
زمین عجیب تشنه است خون عشق را
مرا زمین مزن ...

(بخشی از شعر بلند و قدیمی «آرزو، درخت تکیه و من» از یاسر مالی عزیزم)

لينک مطلب نظرات 25
  پنج شنبه، 19 مهر 1386  

وقتی برادران همگی ناتنی شدند
«بازی» دیوید فینچر را دیده‌اید؟ قصه برادری است که برای جشن تولد برادر بزرگش یک بازی پیچیده و خفن ترتیب می‌دهد و او را سر کار می‌گذارد و چند بار او را تا مرز خودکشی و جنون می‌رساند و آخر سر برادر بزرگه می‌فهمد که همه‌اش بازی بوده و رودست خورده و ... فیلم، چیز وحشتناکی است. بازی دادن دیگری تا این حد وحشتناک است. وحشتناک‌ترش این‌که گاهی حس می کنیم برادران «بازی» هر روز دارند زیاد و زیادتر می‌شوند.

لينک مطلب نظرات 23
  سه شنبه، 3 مهر 1386  

قایم‌باشک
(متنی از محمدصالح علاء که همین امروز صبح، رسید از میل یک دوستی به دستم:)

پاییز می‌رسد، عصرهای مسی، غروب و سایه‌های معنی‌دار، قایم‌باشک‌های مهتابی و شما، که چقدر ناقلا بودید! و من، چه ذوقی می‌کردم وقتی که مرا دست می‌انداختید!
توی همین دلم، که همین حالا هم در سینه‌ام می‌زند، چکه‌ای از آن یادها مانده است. حظ می‌کنم. به خاطر می‌آورم که شما می‌گفتید: سر به آن درخت صنوبر بگذار، چشمهایت را ببند و تا وقتی که من صدایت نکرده‌ام از اینجا جم نمی‌خوری. و من می‌گفتم: چشم!
سر به آن درخت صنوبر گذاشتم، چشمهایم را تا جایی که مقدور بود بستم، تا حالا، تا اکنون، ...
تازگی‌ها چشم‌بسته به خودم می‌گویم: نکند خدای‌نکرده مرا فراموش کرده‌اید!
مرا به خاطر بیاورید. من همانم که گفتید چشمهایت را ببند و در دلت بشمار، بشمار و تا من نگفته‌ام چشم باز نکن.
من هنوز هم چشم‌بسته به انتظار شما در دلم می‌شمارم: چندمیلیارد و یک، چندمیلیارد و دو، چندمیلیارد و تو...

لينک مطلب نظرات 45
  چهار شنبه، 28 شهریور 1386  

اسماعیل، اسماعیل
من چاقو به چاقو ساییدم، گردن پسر را جابجا کردم، دعا خواندم، گریه کردم، معطل کردم، تا می‌توانستم معطل کردم. اما هیچ قوچی نیامد. هیچ قوچی نیامد. هیچ قوچی. و من پسرم را کشتم.

لينک مطلب نظرات 43
  دوشنبه، 26 شهریور 1386  

قربانی
"یادم آمد من که اسماعیل بودم، آسمان
کارد وقتی کند شد بر گردنم ساطور ریخت"

لينک مطلب نظرات 16
  شنبه، 24 شهریور 1386  

در منجنیق آتش
ما به دنبال مردی می‌گردیم با چشمان سیاه، ابروان مشکی، لبی خندان. در رگ او خون شرقی جاری است. آخرین باری که او را دیدیم، سوار بر منجنیق به سوی آتش می‌رفت. آتشی که حسودان بر او افروخته بودند. کاری از دست ما ساخته نبود. ما خسته، ترسان و لرزان، او را از پس دود می‌دیدیم. کاری از دست ما ساخته نبود، مگر ریختن جرعه‌ای آب با منقارهای خود، تا زمانی که آتش فروکش کرد. او را دیگر ندیدیم. نمی‌دانیم حالا کجاست. نمی‌دانیم اگر ما را ببیند، به جا می‌آورد یا نه؟!

لينک مطلب نظرات 7
  سه شنبه، 20 شهریور 1386  

يوسفی كه لب نزدم
گفتند اعتراف كن
و من اعترافی نداشتم.
گفتند به خودت نگاه كن
و لب و دندان‌های من خونین بود.
گفتند بزنیدش تا حرف بزند
و نمی‌دانستند كه اين خون
از همان زدن‌هاست.
من تنها گرگ كنعان بودم
و نمی‌دانستم كه اين ديار گرگ بسيار دارد.

لينک مطلب نظرات 12
  جمعه، 29 تیر 1386  

24 ساعت مانده به آخرین هری پاتر
برگرد دامبلدور! به خدا دلمان برایت تنگ است!

لينک مطلب نظرات 23
  جمعه، 1 تیر 1386  

یکی از 30نما
فیلم City Slickers یا «حقه‌بازها در شهر» (1991) یک وسترن کمدی است. ماجرای شهری در غرب آمریکا که برای جذب توریست، تور «غرب وحشی» برگزار می‌کند و ملت می‌توانند یک هفته‌ای را در لباس کابوی‌ها بگذرانند. جایی از فیلم هست که بیلی کریستال (که یکی از همان شرکت‌کننده‌های در تور است)، به طعنه، خطاب به جک پالانس (کابوی پیری که راهنمای تور است) می‌گوید: «امروز کسی رو نکشتی کابوی؟» و ملت می‌زنند زیر خنده. کابوی پیر، انگار که به غرورش برخورده باشد، جدی و مغرور جواب می‌دهد: «روز که هنوز تموم نشده، کابوی!»

لينک مطلب نظرات 14
  چهار شنبه، 30 خرداد 1386  

این نیز بگذرد؟
«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند، زیرا بشر هنوزچاره و داویی برایش پیدا نکرده است ...»
تنها تکه‌ای که از «بوف کور» دوست دارم، همین جملات شروع کتاب است؛ چون‌که این دردها، دردهایی که مثل خوره روح آدم را آهسته‌آهسته می‌خورند و می‌تراشند، واقعاً وجود دارد. دردهایی مثل وقتی که می‌گویند «تو هم فقط فرصت اذیت کردن نداشتی ...!»

لينک مطلب نظرات 6
  شنبه، 26 خرداد 1386  

انحطاط فن دروغگویی
«اما در مورد دروغ باید مهار خودت را داشته باشی. دنیا دروغگوهایی را که در مورد چیزهای پیش‌پاافتاده کاری جز دروغ گفتن ندارند، محکوم می‌کند و شاعران را که فقط درباره‌ی چیزهای بزرگ دروغ می‌گویند، به دیده‌ی تحسین نگاه می‌کند.»
(«بائودولینو» Baudolino، امبرتو اکو، ترجمه‌ی رضا علیزاده، صفحه‌ی 60. این، جدیدترین ترجمه از اکو به فارسی است و رمانی است، مثل رمان دیگر آقای فیلسوف یعنی «نام گل سرخ»، درباره‌ی قرون وسطی با اطلاعاتی دایره‌المعارفی از آن دوره، که هرکه چو من اهل بُوَد، حال می‌کند از خواندنش، به‌اضافه‌ی حیرت از این‌که یک‌وقتی نوع بشر چه دروغ‌های شریفانه‌تر و انسانی‌تری بلد بوده بگوید، مثل همین عجایب‌المخلوقات و جانوران و موجودات افسانه‌ای که بائودولینو به شوق دیدارشان سفر می‌کند و تعریف می‌کند که بالاخره می‌بیندشان!)

لينک مطلب نظرات 1
  دوشنبه، 21 خرداد 1386  

خوشا مردن از عاشقی
برای: سعید جعفریان


مرد، حرفه‌ای است. مرد، قاتل است. مرد، تنها است. مرد، قرار است همیشه همین‌طوری حرفه‌ای و قاتل و تنها و ساکت و خونسرد باقی بماند. قرار است شب‌ها نشسته روی صندلی بخوابد و روزها دستش روی ماشه باشد. قرار است حرفه‌ای باشد، زن‌ها و بچه‌ها را نکشد، سوالی نپرسد و کاری هم به کار پلیس نداشته باشد. قرار است تنها دوستش گیاه بی‌گلی باشد که با خودش توی گلدان این طرف و آن طرف می‌برد و دوستش دارد، چون همیشه ساکت است. مرد، این مرد است. مرد، مرد است. قرار است همیشه باشد. قرار هست، اما همیشه جهان بر مدار قرار نمی‌چرخد و داستان طوری جلو می‌رود که هیچ انتظارش را نداری. آخر فیلم، مرد دیگر مرد نیست. آنجا، مرد، مرده است. دخترک، همه‌چیز را به هم ریخته. آمده است توی زندگی مرد و با همان تخس‌بازی‌هایش دل او را برده و مرد، بدون آن‌که بداند عاشق دخترک شده است و همین عشق، عاقبت کلکش را می‌کند. مرد، به‌خاطر دخترک با پلیس درافتاده و پلیس هم که یعنی قانون و زور. و تا بوده، قانون پیروز شده و زور. عشق، همین است. همیشه کلک آدم را می‌کند. درست و حسابی هم می‌کند. حتی اگر حرفه‌ای باشی و قاتل و خونسرد، باز هم عاشقی کلکت را می‌کند. جلوی عشق، هیچ‌کس حرفه‌ای نیست. می‌ماند این‌که، با این‌همه و باز، خوش به حال مرد. خیلی چیزهای دیگر می‌توانست کلک او را بکند، درست و حسابی هم بکند، بدون آن‌که لذت عاشقی را برده باشد. و این، خیلی حیف بود.

لينک مطلب نظرات 7
  پنج شنبه، 17 خرداد 1386  

واقعاً
«سعدی تو کیستی، که در این حلقه‌ی کمند
چندااااااااااااااااااان فتاده‌اند که ما صید لاغریم»

لينک مطلب نظرات 2
  دوشنبه، 14 خرداد 1386  

خیلی دور، خیلی نزدیک
اولین چیز عجیب آن روز، همین بود که کسی نیامده بود بیدارم کند که بنشینم سر درس و امتحان. خودم بیدار شده بودم و حتی چند صفحه‌ای از کتاب «میشل استروگف»،که شب قبلش زیر بالشم قایم کرده بودم، را هم خوانده بودم. اما هنوز کسی نیامده بود که دعوایم بکند که چرا روز امتحانی هم دست از سر این کتاب‌ها بر نمی‌دارم. بلند شدم و رفتم توی آشپزخانه. قیافه‌ی آن روز مادرم را هیچ‌وقت دیگر ندیدم. خواهرم بود که گفت «امام مرده». همین‌جوری گفت. همین دو کلمه. نمی‌دانستم باید چی بگویم یا چه‌کار بکنم. برگشتم توی اتاق و سعی کردم خودم را با بقیه «میشل استروگف» سرگرم کنم. اما نشد. اما نمی‌شد. یادم نیست. همین‌طور نشستم و زل زدم به صفحه خوانده شده قبلی. مطمئن بودم که دیگر هیچ‌کس نمی‌آید و دعوایم نمی‌کند.

18 سال از آن روز عجیب گذشته. خیلی چیزها عوض شده‌اند. خیلی چیزها هم همان‌طور مانده‌اند. خواندن «میشل استروگف» را هنوز هم نمی‌توانم ادامه بدهم و هنوز هم دوست ندارم که برای آن روز گریه کنم. فرقش این است که آن روز دوست نداشتم پز مردانه‌ام خراب بشود و حالا دوست ندارم که متهم به ریاکاری بشوم.
18 سال از آن روز غریب گذشته. سال به سال دارد تعریف کردن خاطره‌ی آن روز، سخت‌تر می‌شود. سال به سال دارد تعریف کردن از صاحب آن روز سخت‌تر می‌شود. سخت است که از ته دل بخواهی یک چیز را تعریف بکنی و به کسانی که آن چیز، آن روز، آن روزها، آن آدم را ندیده‌اند، قضیه را حالی بکنی و در عین حال نتوانی! سخت است که از ترس این‌که متهم به ریاکاری بشوی. از ترس این‌که از حرفت برداشت‌های عجیب و غریب بکنند، ساکت بمانی و نگویی. سخت است به خدا!
18 سال، خیلی زیاد است، به یک عمر می‌ماند. مخصوصا وقتی که برمی‌گردی و نگاه می‌کنی و متوجه می‌شوی که چطور همه‌چیز به هم ریخته و دیگر برای اظهار یک محبت ساده، چقدر باید توضیح بدهی، چقدر باید جواب بدهی تا متوجه بشوند که دقیقا تو از چه چیز او خوشت می‌آمده و چرا خوشت می‌آمده و هنوز هم خوشت می‌آید یا نه.

18سال از آن روز گذشته. آن روز نمی‌دانستم که چرا این‌قدر دلم می‌خواهد گریه بکنم. امام خمینیِ آن روزها، فقط یک آدم مهم و بزرگ بود، یک آدم مهم مهربان که با لهجه‌ی شیرین و ساده‌ای حرف می‌زد. از حرف‌ها خیلی سر درنمی‌آوردم. نمی‌فهمیدم «کاریزما» یعنی چه. آن روز فقط دلم می‌خواست گریه بکنم و نمی‌دانستم چرا. امروز هم دلم می‌خواهد گریه بکنم و می‌دانم چرا. می‌دانم که دلم می‌خواهد برگردم به یک روز، یک شب، حتی شده چند ساعت قبل‌تر از آن روز و راحت و بدون ترس، «میشل استروگف» بخوانم.

لينک مطلب نظرات 7
  شنبه، 12 خرداد 1386  

حکمت تکراری
عمارت پادشاه را کوتاهتر بساز، سنمّار!

لينک مطلب نظرات 6
  جمعه، 11 خرداد 1386  

«دلت شکسته؟ های های های ...»
گفت: نانواها هم جوش ِ شیرین می‌زنند... بیچاره فرهاد!

لينک مطلب نظرات 10
  پنج شنبه، 10 خرداد 1386  

معجزه
انگشت‌های کوچک و مینیاتوری‌اش که دور انگشتم گره خورد، فهمیدم که خدا هنوز هم ما را رها نکرده و هنوز دارد برایمان معجزه می‌کند. توی گوشش اذان گفتم.

لينک مطلب نظرات 10

 48   تعداد بازديد کننده امروز
 42741   تعداد کل بازديد کننده
   

  آرشيو
مشخصات
همه ستون کاغذي
دالان سبز
برسد به بخش مسابقه
يكي بود و يكي نبود
  mail

امیرمهدی حقیقت
زيبا نيست؟
عاصم اسدی
هر روز
باغ بی‌برگی
همشهری کاوه
دفترچه سيمی
dear enemy
معجون
شب‌های گراماتا
هیاهو
این روزهااا
با اينا
جاناتان
علک
پرهای لالايی
شرقا
رابينسون
هراس
خرچنگ
کورش عليانی قدیم
ماندگار
مریم اینا
م.شفق
محمدکاظم کاظمی
مودب
نامه‌بر
او نيست با خودش
پاريو
کورش علیانی جدید
شوپه
سیم آخر
تیرکمون