|
از همان سپنداری ها با تعخیر و تغییر....
بی مفاعله فعلم لنگ مانده الآن چند روزی است......پا روی پا بند نمی شود اگر اینجاها کفشت کف اش وا رفته باشد.....و آن وقت باید (بچه ی آسمان) یا چیزی از آن به بَر آورده باشی تا بی لنگه نمانی.......انگشت شصت که بماند لایه در حتمن کف پایم به کفشم نمی رود و ..... این پا اون پا باید بکنم تا بیاید پشت این پنجره و من ها کنم تا تا انگشتم قلبم را بکشد بر شیشه پنجره که خوب این منم.....که اینجا.....منتظرم تا بشینم تا پنجره تو شوی و من پنجره و اینجا بی پنج تر از هر ساعت پنج ای.......انکار نمی کنم که اگر ماندم, ماندنم نمی آید و اگر نرفتم, نرفتم که نمانده نباشم......انگشتم می لرزد وقتی می نویسم و نمی نویسم اینطور که شاید نلرزم و انگشت نشوم توی نوشته که می رود و می آید.......از این دقیقه که تا آن دقایق هزار هزار .....و خوب نکبت مانده بودن و نرفته بودن.....و ایستاده ام تا الآن که حالا به خودم نزدیکترم از اینجا....حس غریبی است حتمن....و ندانستن...و نمی دانم...و نمیداند....و ندانست......تا کجا؟.....اگر حال را صرف کنم......حتمن نمیدانم.
|