هر وقت نام زیبای قشقايی به گوشمون می رسه یا به ذهنمون خطور می کنه علاوه بر شکوه و زیبایی این ایل و قوم ایرانی تصاوير زير تو ذهنمون مجسم می شه برای شما هم همينطوره ؟
بی بی سی امروز: نیسان یکی از جدیدترین محصولات سال ۲۰۰۷ خودش رو که ایده طراحی اون رو از لحاظ تطبیق با اقلیمهای گوناگون٬ چالاکی و طرح بومی منحصر بفرد از یکی از ایل های باستانی ایرانی گرفته با نام قشقایی معرفی کرده...
خوب خبر خيلی جالبيه...مخصوصا برای ما که هر لحظه منتظريم اسم ايران از تو دهن اين مجري اجنبی بياد بيرون تا کلی جشن بگيريم حالا مثبت منفيش بماند...
از طرفی نمادهای مادی اين ماشين بی احساس که اسم سنگين قشقايی رو يدک ميکشه تضادهای زیادی رو جلوی چشمامون ترسيم ميکنه...ولی يکم که فکر ميکنيم می بينيم اين حالت بهتر از فراموش شدنشون تو سرزمين اجدادی خودشونه.
این روزا چند بار تبلیغش رو دیدیم...همش به این فکر می کنیم که چند درصد ما ایرانیها اطلاعات درستی از ایلات خودمون داریم. ظاهرا اینبار ژاپنی ها قدر قشقایی ها رو بیشتر دونستند...
دلم گاهي براشون مي سوزه...بيچاره ها هنوز هم خيلي هاشون فكر مي كنند كه آفريقاي جنوبي ، اندونزي و بخشهايي از آمريكاي جنوبي و يا صدها خاك و جزيره ديگه جزو حياط خونشونه.
هفته پيش يكيشون ميهمان خونمون بود. طبق معمول وقتي مي خوان سر صحبت رو باز كنند راجع به اوضاع خاورميانه صحبت مي كنند.
گفت: خوب اوضاع خليج هم كه اين روزا خيلي در همه.
گفتم: منظورت از خليج، خليج مكزيكه ؟
خنديد گفت: تو كه ميدوني منظورم كدوم خليجه.
گفتم: خوب اين جوابت نشون ميده كه اين خليج يه اسم داره پس چرا اسم درستش رو نمي گي ؟
گفت: به اندازه كافي تو منطقه درگيري هست اسمش رو بذاريم خليج كه نه به عربها بر بخوره ( اين يكي ميدونست ايران يك كشور عربي نيست) نه به ايراني ها.
گفتم: اصلا تاريخ منطقه دستت هست ؟ حتي يه نگاهي به نقشه جغرافي فعلي انداختي ؟ اصلا ميدوني ايران چقدر با اين خليج ساحل داره ؟ اصلا يه نگاهي به كتابهاي فعلي مدارس خودتون انداختي ؟ همش ميگه اسم اين خليج، خليج فارسه. خود دوستان عرب هم تا همين بيست سال پيش تو مدارسشون خليج فارس رو ياد گرفتند. سازمان ملل هم بارها رو اين مساله تاكيد كرده. خود آمريكايي ها تو نقشه هاي نظاميشون از اسم خليج فارس استفاده ميكنن.
گفت: آخه كشوري به اسم پرشيان ديگه وجود خارجي نداره.
پيش خودم گفتم اي بابا، گير عجب ناداني افتادم. گفتم: كشور من با همين مرز كنوني تا شصت هفتاد سال پيش اسمش پرشيان بود. يه بابايي تصميم گرفت براي اينكه ما امروز بتونيم كمي با هم در اين مورد به بحث بنشينيم اسمش رو عوض كرد گذاشت ايران.
بهش گفتم شما دويچ ها...
حرفم رو قطع كرد گفت: ما دويچ ؟ نه نه اينو جلوي يه هلندي ديگه نگي ها...ما داچ هستيم.
گفتم: بابا مگه چه فرقي ميكنه...
يكدفعه مثل اينكه بهش فحش داده باشي سرخ و سياه شد اومد توضيحات مفصل شروع كنه...گفتم: صبر كن صبر كن ببين خودتو. براي چي اينقدر تعصب داري ؟ گفت: آخه فرهنگ، زبان، پيشينه اينا همه متفاوته...
بهش گفتم: ببين اين مرزايي كه تو نقشه بين كشورها ميبيني كه نقاشي نيست. اينا يعني تفاوت از پيشينه تاريخي و مذهب بگير تا رفتار و كردار. اينا يعني اگه نپايي ميان مي برند. يه قانوني كه بخواي نخواي تو وجود تك تك ما هست.
حالا شايد جهاني شدن در دراز مدت قابل بررسي باشه ولي اگه اين وسط تو به خليج فارس بگي خليج و من به داچ بگم دويچ روز به روز از گلوبال شدن دور ميشيم.
خلاصه مدت زيادي از اينكه تو اين بحث نتيجه اي نگرفته بود نگذشته بود كه گفت:صدام رو هم كه اعدام كردند. فكر كنم ايرانيها هم خيلي خوشحال شدند. آره؟
گفتم: اتفاقا ايراني ها اصلا خوشحال نشدند. گفت: چطور ؟ گفتم: چون ايراني ها دوست داشتند با تكميل شدن محاكمه صدام ببينن چه كشورهاي غربي پشت اين صدام خودشونو قايم كرده بودند. اين يكي رو كه گفتم گفت...:
خوب تو كه اينقدر طرفدار كشورت هستي چرا اومدي اينجا ؟ اينو كه گفت شك نكردم كه با يه آدم ديوانه طرفم. بهش گفتم: ماموريت دارم بيام اطلاعات شما درباره مردم، كشورم و منطقه رو افزايش بدم. گفت: چي ؟ گفتم: شما به قاره هاي مختلف لشكر فرستاديد براي استفاده از منابع انساني و طبيعي مردم بيچاره، ولي ما هنر، تاريخ، تجربه، نيروي متخصص و فرهنگمون رو با شما تقسيم كرديم آخرش نتيجش اين شد كه امروز ميبيني...هنوز هم اينكار رو ادامه ميديم.
...شك نكن اگر ما هم خوي آن زمان شما رو داشتيم و اهل برده داري بوديم الان شما يكي از هزاران كلوني ما بوديد.
در انتظار...
داشتيم ثانيه ها رو مي شمرديم. طاقتمون تاب شده بود. بعد از اون همه پياده روي زير بارون سرد (اينجايي ها بهش ميگن برف) ديگه نميتونستيم بيشتر از اين تحمل كنيم. همه سايتهايي رو كه مي شناختيم چك كرده بوديم. فقط شش دقيقه ديگه مونده احتمالا تا وقتي اينو پست كنيم ميشه چهار دقيقه يك دقيقه هم طول ميكشه كه برسيم اونجا سه دقيقه هم پشت در واي مي ايستيم... آخي... انتظار به سر رسيد...
اگه تو بودی چی ميگفتی ؟
پارسال دوست، امسال هم دوست ! دوستان اجازه بديد، در كنار گوجه فرنگي كيلويي سه هزار تومن، دل خوشتان را سيري چند با حوصله من معاوضه ميكنيد چون من ميخوام ازتون سوال کنم: اگه ميتونستيد با همه هم سن و سالاتون صحبت کنيد چی بهشون می گفتيد ؟ چی ازشون می پرسيديد ؟ چی دوست داشتيد باهاشون تقسيم کنيد ؟
نشستم تو خونه منتظر جوابای شما.
سوشاد
آخرين دفعه اي كه نوشتيم دقيقا دو سال پيش بود (حالا ميتونم فارسي تايپ كنم)
سفر
با اون چشمهای تا به تاش ذل زده داره یه ریز منو نگاه میکنه با یه کوله پشتی قرمز!!. هر روز هر شب دارم نگاهش میکنم و اون همش لبخند میزنه و کاه کنار لبشو از اینور دهنش می ده اونور میگه وقته سفره!!!! تاثیر پذیری من از نقاشی یه گوسفند که پشت تقویمه؟؟؟؟؟
نفس عمیق
برایم دعا کن ؛ برایم دعا کن که من راهی تازه را در آغازم؛ آغازم را هیچ نوری نیست،برای پایانم دعا کن؛
برایم دعا کن همراه آرامم که من ارامی دریا را برای پایانم می طلبم ،برایم دعا کن که در ژرفای دریا نفسی عمیق را خواهانم؛ برایم دعا کن که من هوایی تازه را می جویم ،برایم دعا کن که من به زیبایی دوست داشتنت غره ام !!! که "فروغ "ام گفت :آری اغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من دگر به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
تروکاژ
گفت :یعنی خطای چشم .خطای چشمی که طراح عمدی ایجاد میکنه تا نازیبا ،زیبا به نظر بیاد!! گفتم :یعنی اگه من تو رو زیبا می بینم به خاطر اینه که ... گفت:درسته که طراح نازیبا رو زیبا کرده اما نازیبایی محو نشده؛اینکار و برای اون کسایی می کنن که عقلشون به چشمشونه !!تو چی؟؟ گفتم :من عقلمم درمقابل تو "تروکاژ" سر خوده!!!
یه شب یه روز
یه شب یه روز گفتی دوستم داری ،یه شب یه روز گفتی پیشم می مونی ،یه شب یه روز گفتی ...یه شب یه روز گفتم دوستت می دارم ،یه شب یه روز گفتم پیشت می مونم،یه شب یه روز گفتم ...دوسال هرشب هر روز گفتیم ...من زنده ام ،من هستم ،من ایمان دارم ،من ...چون من عاشقم .هفتم شهریور روز بر بلندای افق ایستادن وبر دور دستها نگریستن وگریستن !!!
بیش از اینها
بیش از اینها، آری بیش از اینها می توان خاموش ماند. نمی دانم وقتی "فروغ" کلام بالا را خلق می کرد، خاموشی برایش چه معنایی داشت ؟! سکوت در مقابل هر آنچه که نیست و باید باشد و یا آنکه هر آنچه که هست و نباید باشد. و یا شاید دیدی دیگر؟ نمی دانم، لیک براستی، آیا بیش از اینها "می توان" خاموش ماند ؟ آیا بیش از اینها "باید" خاموش ماند ؟ در سکوتی سرد به وسعت تمام نا آرزوهایم، آرزوهایی که ازآن من نیستند و من وسیله ای هستم برای محقق شدن آنها، فرو رفته ام و به این می اندیشم که چرا "دانه های دل این مردم پیدا نیست" ؟ چرا آن زمان هم که پیمان می بندند، باز هم در پرده ابهام، با هم عهد خود هم پیمانه می شوند ؟
نفرت
من از او متنفرم. حضور نفرت در تار و پود وجودم فریاد بر می آورد. وقتی حضورش را احساس می کنم، شعله های نفرتم زبانه می کشد. من نمی توانم در هوایی تنفس کنم که او نیز از همان هوا نفس می کشد.
من از او متنفرم...
ذهنم از پیش رفتن و اندیشیدن، روحم از پرواز در آسمان خیال و دلم از شادی و طراوت باز می ماند هنگامی که او را احساس می کنم. نگاهش مرا به درد می آورد و در عمق رنج رها می کند. وقتی بیاد می آورم که در آخرین لحظات نیز مرا از لبخند خویش محروم کرد، حضور سنگینی یک سنگ عرصه را برایم تنگ می کند. من از او متنفرم.
یه سر و هزار سودا
از شب قبلش دلهره عجیبی داشت اولین باری بود که می خواست به روش طب سنتی چیزی مثل غده چربی رو از پشتش بیرون بیاره. از همون ساعات اولیه صبح دم در مطب دکتر بود، رو تابلو نوشته بود :انجمن حجامت ایران.
ساعت 8 صبح با دکتر قرار داشت، دکتر دیر اومد ولی به محض رسیدن به اتاق رهنماییش کرد. یکربع بعد اومد و گفت:
- خوب جوون چطوری ؟
- خوبم دکتر می خواستم بدونم...
- الان بر می گردم جوون...اه...میدونی من یه سر دارم و هزار سودا اون اتاق با طبقه بالا پر مریضه، الان میام نیم ساعت بعد...
- چیز مهمی نیست بخواب تا لباساتو درآری اومدم...
- دکتر !
- اومدم الان...اومدم.
1 ساعت بعد
- خوب حاضری ؟
- بله فقط میگید میخواهید چیکار کنید ؟
- چند تا زالو می ذارم روش حسابی حالشو جا میاره...
- چی دکتر " زالو " ؟
- اره جانم فقط تکون نخور یه وری بخواب تا خونابه قشنگ بیاد و بریزه تو این ظرف.
1 ساعت بعد داشت وول خوردن زالو ها رو با تمام وجودش احساس می کرد. احساس می کرد زالوها دارن میرن سراغ قسمتهای دیگه ای از کمرش. در حالی که خون زیادی ازش میرفت صدا زد : دکتر! آقای دکتر ؟
جند بار صدا زد ولی بی فایده بود. صدای همهمه مریضا نمیذاشت صداش به گوش دکتر برسه از طرفی اون جمله دکتر: "من یه سر دارم هزار سودا" دیوونش کرده بود... نیم ساعت دیگه باز صدا زد ولی کسی صداشو نمیشنید....کم کم ضعف داشت وجودشو می گرفت، از فرط بی حالی چشماشو روی هم گذاشت.
ساعت 8 شب...
- دکتر: خانم همه اتاقا رو چک کردی ؟
- بله آقای دکتر اتاق پشتی مونده اونم الان چک می کنم.
- واای...خدای من....آقای دکتر...آقای دکتر. از زیر در خون اومده بیرون منم جرات نمیکنم برم تو.
- دکتر: خون ؟ .... آآخخ اون جوون...
- خانم من یه سر دارم هزار سودا...بازم یادم رفت. اون ساتورو بیار با چند تا کیسه فریزر. پریروزیه هنوز تو فریزره، واسه اینم لطفا یه جا باز کنید.
- دکتر لطفا...
- اه خانم من یه سر دارم هزار سودا کارتونو انجام بدید.
تکرار یک درد
از اولین باری که حسش کردم خیلی سالها می گذره اون موقع هنوز دوربین هم دستم نمی گرفتم ! عینکم نمی زدم ! ولی بهتر از هر دوربین دیگه ای اولین نشانه های ساده بصری رو ثبت می کردم. گوشمم خوب کار می کرد. یادمه همون بار اول که حسش کردم صدای خودم رو به خوبی می شنیدم و این در تشدید دردش موثر بود.
خوب یادم نمیآد چه جوری شروع شد ولی بعدها فهمیدم که با بوی خاصی تمام محیط اطراف رو تحت تاثیر خودم قرار می دادم بعدش با تکانهای شدیدی مواجه می شدم به طوری که خطوط افقی و عمودی به حال مایل در میومد و احساس عدم تعادل شدیدی باعث تشدید اضطرابم می شد. بعد از تکانهای شدید با زیرو رو شدن شدید یک بار به کمر و یک بار به شکم می خوابیدم. بعدش ...
آره اون درد و سوزش عجیب... درست خاطرم نیست ولی مادرم میگه اون دختره رو به خاطر بی کفایتی و عدم دقت در نگهداری از من کلی جریمه کرده بود. البته الان مدلهای چسبیش اومده و کارا خیلی راحت تر شده و البته دردها هم ...
ولی این اولین باری نبود که نوک تیز سنجاق قفلی رو با تمام وجود حس کردم. البته اینبار نه به خاطر پوشک بلکه به خاطر در رفتن کش پیژامه...
قطعه گم شده ...
دو ساعتی می شد که فشار زیادی روم بود. همه چیز تاریک بود. بوی خاک بود که تو دماغم پر شده بود. چند دقیقه اول رو سر و صدا کرده بودم اما وقتی بوی خاک خون خورده به مشامم رسید تازه فهمیدم که ... داشتم فکر می کردم که واقعا : همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افته... یهو خاک تا ته گلوم پر شد. سر و صداهایی شنیدم منم شروع به آه و ناله کردم... کم کم فشار روی پام کمتر می شد. بازم با خودم فکر کردم: همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افته.
- بچه ها یه چیزی داره معلوم میشه، آره پاشه بیاید اینجا همه کمک کنید... - خوب دیگه حالا پاش کاملا بیرونه کمک کنید بکشیمش بیرون. * آااخ خ خ .... - یکم دیگه مونده بچه ها داره در می آد... * آ ا ا ه ه ه ... چه احساس خوبی همه جا قرمز شده اینبار ایمان آوردم که: همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افته.
جراید: در زلزله بم چندین نفر به دلیل عجله امداد رسانان در بیرون کشیدن قربانیان نیمه جان از زیر آوار، جان باختند !
قطعه طلوع...
قطعه طلوع آغاز گشته بود...با زيبايي تمام همچون گذشته نواخته مي شد. هوا گرگ و ميش بود. نواي طلوع تنها قطعه اي بود که گوي آتشين با آن اوج مي گرفت و صفحه زيباي خلقت را در گرماي وجود خود به وجد مي آورد. قطعه همچنان نواخته مي شد و نور گوي همچنان بيشتر و بيشتر...اينبار در آواها از سيم ششم خبري نبود ولي...
چرا کسي به ديدن رقص گوي نيامده، صفحه خاليست. گوي که همچون هرروز به وجد نيامده بيمار وار روي به نوازنده مي کند، با بار بغض و لباني برگشته. نوازنده مطلق که با حرکاتي بي بديل و هماهنگ راضي از اجراي اين قطعه بي همتا بود نيم نگاهي به گوي مي چرخاند و بکار خود ادامه مي دهد.
قطعه پايان يافت و طلوع به انجام رسيد، چه با آنها ، چه بي آنها
قطعه ناتمام...
"تقدير" شش سيم داشت و نوازنده اي يکتا با کمال قدرت مي نواختش
انگشتان بي مثالش آنچنان برخوردي با سيمها داشت که گويي "تقدير" خود در حال نواختن خود بود آهنگ تقدير به حدي زيبا نواخته مي شد که نواي آفريده شده در مسيري هماهنگ در جاي جاي صفحه روزگار مي آرميد نوازنده توانا هميشه از نواختن سيم ششم درهراس بود، او مي دانست تنها سيمي که نواي آن با حرکت هماهنگ خود، آن صفحه زيبا را ورق خواهد زد سيم ششم است. ولي او بايد قطعه ناتمام خود را به پايان مي رساند....
آخرين نوا بايد نواخته مي شد..... آخرين نوا پايان يکي از بي نهايت قطعاتي بود که او در نواختنشان بي مانند بود، محل ضربه آخرين نوا: سيم ششم. پس سيم ششم به نوا در آمد
سيم ششم نوايي بود "بم"، "بم" ترين نواي تقدير
صفحه زيبا با نواي سيم ششم به آرامي ورق خورد...
تواناي بي مانند، قطعه بعدي خود را با زيبايي هر چه تمام تر آغاز نمود.... نام قطعه جديد، طلوع بود...
قلبم را مشکن
قلبم را مشکن تنهایم مگذار در این انبوه درد در هجوم این بارش، رهایم مکن باز گرد و لبخندم را باز گردان بازگرد و سرخی چشمانم را التیام بخش آغوش تو مامنی است در چنین حالی که شبهایش نامهربان ترین اند، شبهایی را باز گردان که در کنارت التیام یافته ام قلبم را مشکن با من بگو که دوباره عشقی وجود دارد التیام بخش زخمی را که با رفتنت از زندگیم به وجود آورده ای ...مگذار بگریم... بسیار شبهاست که با اشک به صبح رسانده ام قلبم، قلبم را مشکن آن خداحافظی دردناک را دور کن، و شادی و شوق را به زندگانیم باز گردان با اشکهایم تنهایم مگذار بیا و سرنوشت دردهایم را پاک کن رفتنت را نمی توانم، هرگز نمی توانم از یاد ببرم بدون لمس حضور تو در کنارم زمان، نامهربان تر است و زندگی خصمانه تر قلبم را مشکن با من بگو که دوباره عشقی وجود دارد التیام بخش زخمی را که با رفتنت از زندگیم به وجود آورده ای ...مگذار بگریم... بسیار شبهاست که با اشک به صبح رسانده ام قلبم، قلبم را مشکن تنهایم مگذار در این انبوه درد در هجوم این بارش رهایم مکن شبهایی را باز گردان که در کنارت التیام یافته ام قلبم را مشکن با من بگو که دوباره عشقی وجود دارد التیام بخش زخمی را که با رفتنت از زندگیم به وجود آورده ای ...مگذار بگریم... بسیار شبهاست که با اشک به صبح رسانده ام قلبم، قلبم را مشکن باز گرد و با من بگو که دوباره عشقی وجود دارد قلبم را مشکن مهربانترین مهربانانم؛ که بدون تو لحظه ای و حتی کوتاهتر از لحظه ای نمی توانم ادامه دهم، نمی توانم ادامه دهم !
آبی
بازم همون سر درد همیشگی، بازم همون بی حوصلگی برگشت، بازم همون حسرت آبی... تق تق ... صدای در نیست یکی به شیشه می زنه... لازم نیست پرده رو کنار بزنم، برق چشماش از اون پشت معلومه... اونم از پرواز تو آسمون ناآبی بی حوصله است. اومده از آبی با هم حرف بزنیم.
تا بار غم عشق تو مرا کار افتاد/بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
آغاز کردم راهی را که ترس حاکمش بود و تردید خادمش. من بر سنگ فرش جاده ای قدم نهادم که انتهایش را ابرهای ابهام پوشانده بودند و رهگذران در کلام ساکت و در نگاه فریادها بر می آوردند، لکن هیچیک را مجالی برای فهم نبودم. یاد ندارم حاکم راه دمی از من فرمان بر گرفته باشد آن سان که قدرتش به مرز انتحارم کشاند و تردید مرا رهنمون بود با وداع. چه قدر قدرت حاکم تنم را لرزاند از پس آینه ای که خویشتن را در آن به نظاره ننشستم و گوی را ربود از دستانم، دستان آنی که هرگز حضورش را در پیش به اهمیت ننشسته بودم. جوابها را با خود به همراه می برد و سوالی از برای پرسیدن نمی یافتم. مرا با خود برد در ابرهای انتهای جاده که هنوز در تردید حضورش باقی ام. به کجا دیده ای قدرت ترس را که تا به این مرز جسارت حضور یافته باشد ؟! سکوت، سکوت، سکوت و ختم به سکون، این دور ترین معنایی بود که به ذهن می رسید. من فراموش کرده ام خود را ، تو را، و او را و این همانی بود که حاکم میطلبید.
بسیار فتاده بود دلم در غم عشق/ اما نه چنین زار که این بار افتاد
و نپرسیدم کجاییم، چراییم در گذر از زمانها و یافتن مهر ها. چهره ماه بر من غالب شد، در آزمون و خطا که این هرگز اشتباه نخواهد بود. حرکت، رفتن، ادامه دادن، و لمس حضور، این آغاز دیگر بود، این باور وجود، این قطعه گم شده بود. هنوز در راهم، هنوز می آیم، هنوز... اما برقی از فراسوی حجاب نرگس امیدم می دهد در فرار ترس با آرزوی یک پوزش، یک عذر، یک در خواست برای بخشایش، برای بزرگواری، برای خواهش دستان گرم...
سودای تو را بهانه ای بس باشد/مر گوش تو را ترانه ای بس باشد
و آموختم که نباید رفت از پس آنی که نمی دانیم کجایست، اما می دانیم در بین ماست، با ماست، و روزی، دمی، پرده بر خواهد انداخت، رخ خواهد نمود و خواهیم یافتش و آن سان همراه خواهد شد که دیگر سختی راه را، صبر را، گوارا خواهد کرد. و نگردیم از این راه به گرد آنکه خود حضور خواهد یافت. اگر دوستش می داریم دوستمان خواهد داشت. اگر ما می طلبیم، خواهد طلبید ما را...