شنبه، 23 خرداد 1388  

نیایش
منزه است خدایی که این‎همه صبور است. منزه است خدایی که بر بندگانش خشم نمی‎گیرد. منزه است خدایی که محمود احمدی‎نژاد را می‎آفریند و میرحسین موسوی را هم.

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 16 خرداد 1388  

آن میر مَه‎رو را بگو: مستان سلامت می کنند
رو کرد به مردم و با یک غیظی گفت: «ايشان جلوی بنده عكس خانم بنده را ميگيرد كه اين را اينجوری كردند، اينجوری كردند ...» بعد انگشتش را تکان داد و باز هم به مردم و نه به حریف روبه‎رویش گفت: «بنده آمده‎ام كه اين روحيه را عوض ميكنم» و بعد همانجا یکباره مناظره و انتخابات و همه‎چیز را برد.
تا قبلش ما نگران بودیم. نگران میرمان بودیم که آرام و خونسرد و آقامنشانه داشت حرف خودش را می‎زد و کاری نداشت به اینکه حریف دارد همه‎ی زورش را می‎زند و برای 4سال بر سر قدرت ماندن همه را و حتی دوره امام را لجن‎مال می‎کند و خجالت هم نمی‎کشد که مدام عکس همسری را جلوی مردش بگیرد و بگوید «بگویم؟... بگویم؟...». دروغ چرا؟ تا قبلش نگران بودیم. اما میر فقط چند دقیقه عصبانی شد و در همان چند دقیقه، ورق برگشت. فقط خدا می‎داند که از حریف که وقاحتش کار را به گروکشی سر ناموس رساند و کاری کرد که نگرانی ما کاملا برطرف شود، چقدر سپاسگزارم.

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 31 اردیبهشت 1388  

مردی که بهجت بود
حالا اگر صبح بیدار شوید و ببینید آب‎تان در زمین فرورفته،
چه کسی باز برایتان آب گوارا می‎آورد؟
قل أرایتم ان اصبح ماؤکم غورا فمن یأتیکم بماء معین/ ملک/۳۰

این آیت را بانو مرشدزاده خواند، و من گریه‎ام گرفت. در مرگ آیت‎الله بهجت که واقعا «آیت» بود بهتر از این نخواندم و نشنیدم.

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 28 اردیبهشت 1388  

و دیگران
حالا هر روز مهدی امیرپور را می‎بینم و هر روز به خودم می‎گویم باید بروم و کمی دلداری‎اش بدهم. اما سراغش که می‎روم، گیر می‎افتم توی این سوال بی‎جواب که کلمه چه کار می‎تواند برای بی‎مادری بکند. تا به اینجا می‎رسم یکباره خشکم می‎زند. می‎شوم درست شکل آن روزی که علیرضا احمدوند خبر آن بزرگوار را داد که ما آن‎همه دوستش داشتیم و ارادت هم، اما آن روز می‎شنیدم که در دام افتاده و از دام بچه‎دار هم شده است. دوستانم کم و کمتر می‎شوند و آسمان با این همه باران، هنوز هم تنگی می‎کند. دیروز با یاسر مالی می‎گفتم که چطور حتی ذوق نمایشگاه کتاب رفتن را هم در ما کشتند. غم‎های من با هم مخلوط هستند.

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 6 اردیبهشت 1388  

و این زمانه‎ی گروهبان قندلی‎پرور
بله، تیمشان هم با خوش‎شانسی محض قهرمان شد و هیچ‎کدامشان یک شیرینی خشک و خالی هم به ما نداد. یعنی کسی پیدا نمی‎شود که این تیم را به اندازه 200گرم شیرینی خشک از قرار کیلویی 2500تومان دوست داشته باشد؟

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 19 اسفند 1387  

بهار می‎شوم شبی
دیروز صبح، یک ساعتی بعد از اذان صبح بود که یک شماره نوروزی دیگر را خروجی گرفتیم و فرستادیم به چاپخانه. خانه که رسیدم، 23 ساعت و 45 دقیقه مدام کار کرده بودم و فکر کنم می‎ارزید. هر سال یکی دو ماه اول که می‎گذرد، باقی‎اش را به عشق همین ویژه‎نامه نوروزی تاب می‎آورم و کار می کنم. به گمانم این شماره‎های عید مطبوعات، یک جورهایی حکم همان پرستوهایی را دارد که آمدنشان نشان آمدن بهار بود. من فقط در شهرستان پرستو دیده‎ام و اینجا توی تهران، به یاد ندارم که پرستویی خبر عید را داده باشد. این است که از نوجوانی عادت کردم به این خبررسان‎های کاغذی و وقتی هم که خودم شدم از اصحاب جراید، بیشترین سعی‎ام را در هر سال گذاشتم برای همین بشارت‎دهنده‎های بهار. مثل همین امسال که فقط در یک نوبت 23 ساعت و 45 دقیقه بیداری کشیدم. بیداری کشیدم و پرستو شدم. معامله خوبی است، نه؟

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 3 اسفند 1387  

نتوان، نتوان
به صاحب سعادت و خیر، حضرت ابوسعید ابوالخیر منسوب است که فرمود:
از باده به روی شیخ رنگ آوردن / اسلام ز جانب فرنگ آوردن
ناقوس به کعبه در درنگ آوردن / بتوان، نتوان تو را به چنگ آوردن
می‌بینید؟ موقع خواندن مصرع چهارم باید لحظه‌ای مکث کرد و بعد بقیه شعر را خواند. این مکث، چیز خیلی مهمی است. فکر می‎کنم اصلا هدف شیخ همین مکث بوده. این مکث و سکوت و تاملی که شیخ نشان ما داده تصویر سمبلیکی است از کل زندگی. انگار که فلسفه آفرینش بشر همین باشد. همین که بیاید و فکر کند که «بتوان» و بعد به این پختگی و کمال برسد که نه، «نتوان». نتوان.

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 24 بهمن 1387  

کاریزما، کاریزما
نگاهش می‎کنم. خیره‎اش می‎شوم. هنوز هم می‎تواند میخم کند روبه‎رویش. هنوز یعنی 20 سال بعد از مرگش. هی با خودم فکر می‎کنم که راز جذابیت تمام‎نشدنی این پیرمرد کجاست؟ سعی می‎کنم همه چیزهایی را که بلدم، مرور کنم. توی این کتاب‎های روانشناسی جدید نوشته‎اند که برای جذب مخاطب‎تان موقع صحبت توی صورت مخاطب نگاه کنید، از حرکت دادن دست‎هایتان استفاده کنید، با شور و هیجان حرف بزنید، موضوعات صحبت را دسته‎بندی کنید و به تناوب راجع به همه موضوعات حرف بزنید، تن صدا را بالا و پایین ببرید، از کلمات غیررسمی استفاده نکنید، ... اما پیرمرد هیچ‎کدام از این توصیه‎ها را گوش نمی‎دهد. گاهی انگشت‎هایش را تکان می‎دهد، اما سرش بیشتر وقت‎ها پایین است، با صدای آرام و یکنواخت حرف می‎زند، فقط از یک چیز حرف می‎زند، لهجه خمینی دارد و هیچ‎کدام از باقی آن نکات را بلد نیست. عوضش، صدای این پیرمرد با دل آدم کار دارد. این «دل آدم» را هیچ‎کدام از کتاب‎ها ننوشته‎اند.

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 2 بهمن 1387  

اسم همه ما عادل فردوسی‎پور است
برای اشک چشم مادرهای غزه نمی‎توانستیم کاری کنیم، برای برق چشم عادل که می‎توانیم! تعداد smsهای برنامه بعدی 90 را بنویسید 5میلیون و یک نفر.

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 18 آذر 1387  

سرود سنگ قبر
جنگجویی چنان که من بودم
اکنون
همه‌چیز پایان یافته است
ایام سخت و محنت‌بار
چنین بود قسمت من
منی که جنگجو بودم
* اصلش از یک مجموعه شعر سرخپوستی بود و متعلق به «رییس نشسته‌گاو». من کم و زیادش کرده‌ام.

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 11 آذر 1387  

بورخس عزیز
«...درگذشتن از عشق زنان» (کتاب دوم شموئيل 1:26)
توضیح واضحات: ربطش به بورخس، داستان «مزاحم» آن عالیجناب است. خاطرتان که هست؟

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 13 آبان 1387  

طرح یک سوال
کسی خبر دارد آقا ضامن کرگدن هم می‌شود؟ یا باید اول برویم آهو بشویم؟

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 20 شهریور 1387  

«این نیز» نیز بگذرد
تمام شد. همه‌چیز تمام شد. دیگر لازم نیست هر دفعه که محمد صدایم می‌زند، با نگرانی نگاهش کنم و با صدای آرام - طوری که بقیه بچه‌ها نفهمند - بپرسم «چی شد؟ فکس اومد؟» این هم لازم نیست که قبل از هر بار صدا زدن محمد، به او اطمینان بدهم که هیچ فکس و خبر بدی در کار نیست و کارم چیز دیگری است. حالا دوباره می‌توانم با مهربانی توی چشم‌های رفیقم نگاه کنم. از همه آقایان محترمی که برای ادای تکلیف پا را گذاشته‌اند روی خرخره ما، از این بابت خیلی خیلی ممنونم! نماز و روزه‌ها قبول!

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 30 تیر 1387  

ولی قهر نکن
این چند روز که کمک کرده تا بهت و شوک خبر کمی – فقط کمی – قابل تحمل بشود، مدام به این فکر می‌کردم که کدام لحظه و کدام سکانس و کدام لذتی را که او به ما داد، زودتر از یاد می‌بریم و کدام را دیرتر؟ بعد دیدم که ممکن است آن «شین»های کشیده و خاص را، آن چشم بستن‌ها و سر تکان دادن‌ها با تأنی را، دیوانگی‌های حمید هامون را، «آهای علی عابدینی ...» را، مرادبیک و سکوت دلنشین «روزی روزگاری» را، راننده شیرین «اتوبوس شب» را، ... ممکن است روزی همه‌ی اینها را فراموش کنم، اما این یکی را هیچ‌جوری نمی‌شود از سر انداخت بیرون که توی قاب تلویزیون یک جور خاصی کج می‌ایستاد و از پشت شانه‌های پهن اش، صدا می‌زد «عاطفه، عاطفه ...» و بعد لب‌هایش می‌لرزید و می‌گفت «هر کاری می‌کنی بکن ... ولی قهر نکن».
حالا حکایت ماست که بگوییم آقای حمید، رضا، مراد، خسرو، هامون یا هر چیز دیگر شکیبایی، می‌خواهی بمیری، بمیر؛ می‌خواهی بروی، برو؛ هر کاری می‌خواهی بکنی، بکن ... ولی قهر نکن.

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 26 تیر 1387  

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را؟
اگر کسی هست که هم فیض جوار سلطان خراسان و شهید توس را دارد و هم این سطور را می‌خواند، امروز که به حرم می‌رود سلام مرا هم برساند و از قول این کمترین تبریکی بگوید به محضر حضرتش و بگوید که نذر گلدان شمعدانی سر جایش است؛ اگر لطفی باشد و عنایتی و گوشه‌ی چشمی به ما کنند.

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 31 خرداد 1387  

و دیگر آسمان را نخواهی دید
1- دارم گزارش‌هایی را که بچه‌ها برای موضوع ویژه این شماره گرفته‌اند، می‌خوانم. سوژه، تفاوت عشق‌های امروزی است با عاشقیت در دیروز. سوژه‌های گزارش هم دختر و پسرهایی که بیشتر از یک رفیق دارند و به هیچ یار به این آسانی‌ها نمی‌دهند خاطر و به هیچ دیار. همین‌طور دارم می‌خوانم و مواظبم که به خاطر یک سوژه خوب، مجله از دست نرود، که یک‌باره می رسم به موردی که نمی‌فهمم‌اش دیگر. دختری است که همزمان با 2پسر ارتباط دارد و آن دو پسر دوست صمیمی هم هستند و هر دو هم می دانند که این دختر، با هردویشان هست و تازه دختره می گوید به خاطر این‌که رفاقت این دو را به هم نزند، طوری رفتار می‌کند که هیچ‌کدام نفهمند کدامیکی را بیشتر دوست دارد! قفل شده‌ام. دیگر نمی‌توانم حتی یک خط جلوتر بروم.
2- برنامه «چراغ خاموش» دارد ماجرای حراج حریم خصوصی ملت در سال‌های اخیر را نشان می‌دهد. این‌که تعمیرکارهای موبایل یا کامپیوتر، حافظه دستگاه طرف را کپی می‌کنند و به دیگران می‌فروشند یا عکاس‌ها، تصاویر مجالس عروسی ملت را به عنوان نمونه کار نشان دیگران می‌دهند. یک تیکه‌اش هم هست که مردی را نشان می‌دهد که در خیابان دنبال سی‌دی‌های حریم خصوصی می‌گردد و جناب فروشنده هم راحت دارد می‌گوید: «چی می‌خوای؟ هفت دخترون داریم، استخر زنونه، مهمونی تولد، ...» خشکم زده است. ما داریم توی تونل وحشت زندگی می‌کنیم؟
3- صدا می‌زنند «بیا این بلوتوث رو ببین». می‌روم. مردی است که سر بزن‌گاه چند نفر توی اتاقش ریخته‌اند و حالا دارد مثل کفتر کور، به در و دیوار می‌خورد. توضیح می‌دهند که مرد معاون دانشجویی – فرهنگی دانشگاه است. با خودم تکرار می‌کنم «معاون دانشجویی – فرهنگی». این بخش فرهنگی‌اش از همه جالب‌تر است. بعد از 4روز، آقای وزیر تازه به صرافت پاسخگویی می‌افتد. می‌گوید «هنوز جرمی اثبات نشده». به همین راحتی.
4- بازی فینال است و برای جماعت آبی‌دوست مهم. ظاهرا قرار است اگر تیم نبرد، تغییراتی هم در مدیریت باشگاه اتفاق بیافتد. اما تیم می‌برد و با نتیجه خوب هم می‌برد و همه چیز ختم به خیر می‌شود. فقط یک خبر کوچک هست که همین‌طور روی اعصاب آدم رژه می‌رود. خبر این است: پدر مجتبی جباری – بهترین بازیکن استقلال در فینال و پایه‌گذار پیروزی تیم – ساعت 11صبح فوت شده. بازیکن‌ها در قرنطینه قبل از بازی هستند. بازی ساعت 17 است. مربی و مدیر تیم تصمیم می‌گیرند در این 5ساعت، چیزی به بازیکن تیم‌شان نگویند نکند او بخواهد برود و بازی نکند. بعد از بازی، جشن قهرمانی را هم به‌طور کامل برگزار می‌کنند. کسی یادش نیست به این بینواپسر بگوید که تو دیگر بالا و پایین نپر. می‌گذارند تا نصفه‌شب خوشحالی کند و تازه وقتی به خانه‌شان می‌رسد، آنجا یک‌باره ببیند که پرچم سیاه خورده است بالای سردر. بعد هم همه مصاحبه می‌کنند و برد تیم را به همان بازیکنی که حتی خبر مرگ پدرش را هم از او دریغ کردند، تقدیم می‌کنند. باز هم به همین راحتی.
5- کتاب «بی‌وتن» امیرخانی را دوست ندارم. با کارهای قبلی‌اش خیلی فاصله دارد. اما یک جمله هست توی این کتاب که شخصیت اول داستان مدام با خودش تکرار می‌کند «دیگر آسمان را نخواهی دید».

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 19 خرداد 1387  

خرگوشه گفت آخ!


این‌که می‌بینید علی شهرامی است. غریبه باشید باید صدایش بزنید آقای دکتر شهرامی، صمیمی باشید «علی» کافی است و اگر جای من و رفقایم باشید که جز به «رئیسعلی» گفتن کارتان راه نمی‌افتد. چه دورانی داشتیم با این پسر، فقط خدا می‌داند و خودمان. اما حالا، غرض ذکر خاطره نیست. غرض تبریکی است به محضر نازنینش از بابت هیات علمی شدن و تجدید مراتب ارادت. فکرش را بکنید، مایی که خودمان یک عمر سربه‌سر اساتید عزیزمان گذاشتیم و از هیچ شیطنتی فروگذار نکردیم، داریم جای همان استادها را می‌گیریم و پیر می‌شویم و از این حرف‌ها. فقط می‌ماند یک سوال؛ این‌که علی سر کلاس و برای دانشجوهایش هم «یه روزی یه آقاخرگوشه» را می‌خواند یا نه؟ لطفا اگر کسی جواب این سوال را می‌داند، به من هم خبر بدهد و رفیقی را از نگرانی برهاند.

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 12 خرداد 1387  

آخرین افشین
موسی جور کرده بود که در آخرین روز حضورش در ایران، به دفتر ما بیاید. و حالا ما از صبح اول وقت افتاده بودیم به جور کردن قاب و پرینت گرفتن 2تا جلدی که برای او رفته بودیم و جور کردن هدیه و این کارها. اما خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردیم آمد. درست سر ساعت. و خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردیم هم رفت. درست 45دقیقه بعد. این وسط هم یک مشت آدمی که اصلا حتی یک‌بار هم تا آن روز ندیده بودمشان، آمدند وسط مصاحبه دسته‌جمعی ما. توی آسانسور محمد گفت که دلم برایت تنگ می‌شود و بعد نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد. او هم گریه کرد. یک بار هم وسط مصاحبه گریه کرده بود. پرسیده بودیم کی بیشتر از همه کمکت کرد؟ و گفته بود «آقای کاشانی، وقتی که از استقلال اهواز باختیم نگذاشت من را اخراج کنند ...» و بعد، یک دفعه دیدیم که دارد به خودش می‌پیچد و ... و نتوانست جلوی خودش را بگیرد، «هق»ی کرد و چشم‌هایش پر شد. گفت «من هم دارم ایرانی می‌شم» و خندید. ما هم خندیدیم. مثل باقی وقت مصاحبه. سعی کردیم به او خوش بگذرد. موفق هم شدیم انگار. آخرش من پرسیدم یادگاری چی می‌بری از ایران؟ و او جواب داد «صورت‌های شما را که این‌قدر مهربان به من نگاه می‌کنید». خیلی سخت گذشت بر من.

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 28 اردیبهشت 1387  

پرسپولیس قهرمان می‌شه، خدا می‌دونه که حقشه
دیشب دوباره خواب دیدم که با ایمان و محمد و امیر و بقیه 100هزار نفر جمعیتی که توی آزادی جا می‌شوند، داریم یک‌صدا همین را می‌خوانیم و برای افشین قطبی نازنین دست تکان می‌دهیم. چرا این خواب را می‌بینم؟ کی بوده که من ورزشگاه بروم؟

پی‌نوشت: بله، خوابم تعبیر شد، رفتیم و دیدیم و سرود هم خواندیم. فقط به خاطر لهجه‌ی کریم باقری عزیزم، مجبور شدیم این‌طوری بخوانیم: «پرسپولیس گهرمان می‌شه، نه شده ...»

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 1 اردیبهشت 1387  

سعدی از دست کیارستمی فریاد
اول اردیبهشت ماه جلالی است / اما بلبل گوینده کو بر منابر قضبان؟

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 13 فروردین 1387  

اسیر پنجه‌های مبهم تقدیر ماهی‌ها/ و می‌میرند شاید زود، شاید دیر ماهی‌ها
دلم برای ماهی قرمزها می‌سوزد. امروز که تعطیلات تمام بشود و ملت سیزده‌شان را هم به در کنند، دیگر کسی به فکر ماهی قرمزها نخواهد بود. قبلا کسی بود، تا همین پارسال یک نفر بود. دکتر ملک‌نیای نازنین، حوض خانه/آزمایشگاهش را اجاره داده بود به ماهی قرمزها. تعطیلات که تمام می‌شد، شاگردهای قدیمی و جدیدش، همه، ماهی‌هایشان را می‌آوردند و می‌انداختند توی آن حوض. ماهی‌ها آنجا می‌ماندند. خیلی‌هایشان بزرگ می‌شدند. می‌رفتیم می‌دیدیم‌شان. دکتر همه‌شان را می‌شناخت: «این یکی را فلانی عید سال چند آورد، اون یکی را بهمانی ...» اما امسال که دیگر دکتر نیست؛ دلم برای ماهی قرمزها می‌سوزد.

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 17 اسفند 1386  

آهو، آهو، آهوها
«آهو حیوان قشنگی است. خیلی قشنگ است. آهو شاخ ندارد، اگر هم داشته باشد شاخ کوتاه است. با آن کسی را اذیت نمی‌كند. آهو دمش کوتاه است. چشمهایش درشت است، سیاه است. دست و پای آهو نازک است. خوب ﻣﻰتواند بدود. بچه‌ی آهو را ﻣﻰ‌گیرند، در خانه نگه ﻣﻰدارند. کم‌کم انس ﻣﻰگیرد. دیگر فرار نمی‌کند.»
درست یادم هست. باباجون عین همین‌ها را می‌گفت. هر وقت قرار می‌شد از امام رضا(ع) و زیارت مشهد بگوید، حرف یک‌جوری می‌کشید به قصه‌ی ضامن آهو شدن آقا و بعد هم بابابزرگ شروع می‌كرد تعریف كردن از آهو. همیشه هم یک چیزهایی مثل همین می‌گفت. می‌پرسیدیم «بابا قبلاً آهو داشتید توی خانه؟» می‌گفت نه. می‌گفتیم «دیدید کسی آهو توی خانه نگه بدارد؟» می‌گفت نه. یک بار خیلی سماجت کردم. «بابا اصلاً به عمرتان آهو دیده‌اید؟» باز هم گفت نه. پرسیدم «پس چرا این‌قدر از این حیوان خوشتان می‌آید؟» باباجون جواب نداد. هیچ‌وقت جواب نداد. و من تا وقتی که سرطان، بابا را آن‌طوری از پا نینداخته بود جواب سوالم را نفهیدم. بابا را برای آخرین بار برده بودیم مشهد و تازه آنجا، توی حرم، وقتی که دیگر باباجون نا نداشت چیزی از امام رضا(ع) تعریف كند و آرام روی ویلچر نشسته بود، فهمیدم که آهوها چطوری به یک خانه انس می‌گیرند. پاهای نازک باباجون بدجوری شبیه آهو شده بود.
چقدر دوست داشتم من هم آهو بودم. دوست داشتم من را هم توی خانه‌شان نگه می‌داشتند. انس پیدا می‌کردم، به خدا!

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 25 بهمن 1386  

تو اگر می‌دانستی که چه زخمی دارد، که چه دردی دارد ...


لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 22 بهمن 1386  

همین
ناراحتم نمی‌کند که بشنوم «تو آدم مزخرفی هستی»! بیشتر خوشحال می‌شوم که هنوز کاملا تبدیل به ژله نشده‌ام!

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 28 دی 1386  

در تمام گنبد افلاک و عرش/ «یا اخی ادرک اخاک» افتاده است *
روضه از این جمع و جورتر و جان‌دارتر ندیده‌ام. فرمود: «سیدی انا عطشانٌ و مضی و لم یشرب.» آقای من! من تشنه بودم و آب گذشت و نوشیده نشد.

* بیتی از یک چهارپاره که در ایام جوانی سروده شد و هرچند چیزی ناچیز بود، اما امید دارم که به صداقت و سادگی جوانی ببخشایندم.

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 24 دی 1386  

و مردگان این سال عاشق‌ترین زندگان بودند
دکتر شهيدی هم ... خبر این است که فردا صبح باید شال و کلاه کنیم، برويم تا موسسه‌ی لغت‌نامه دهخدا، همان‌جایی که استاد مدام به ساعتش نگاه می‌کرد تا دقیقه‌ای زود و دیر سر کلاس نرود ... فکرش را بکن. یک مرد به‌تنهایی چقدر کار می‌تواند انجام بدهد؟ او هم لغت‌نامه را تمام کرد، هم فرهنگ معین را، هم شرح مثنوی فروزانفر را. يک ترجمه شاهکار از نهج‌البلاغه کرد. کلی هم کتاب تاريخی درجه یک از ماجراهای صدر اسلام نوشت... می‌گويند نشاط اصفهانی ـ شاعر عهد قاجار ـ همیشه می‌گفته کاش می‌شد تمام سروده‌هایش را با این تک‌بیت سعدی معاوضه کند که: قدح چون دور ما افتد به هشياران مجلس ده/ مرا بگذار تا حیران بمانم چشم بر ساقی.

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 9 دی 1386  

برف نو، برف نو، سلام، سلام
ببین باز می‌بارد آرام برف/ فریبا و رقصنده و رام برف/ عروسانه می‌آید از آسمان/ در این حجله آرام و پدرام برف/ زمین را سراسر سپیدی گرفت/ به هر شاخه هر شانه هر گام برف/ خزان هم به دامان مرگی خزید/ کنون فصل سرد سرانجام برف/ فروبست یک شهر چشمان خویش/ و می‌بارد آرام آرام برف ...


شکر که ماندیم و این برف را هم دیدیم. شکر.

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 26 آذر 1386  

حکمت کاربردی
(به استقبال قصیده ناصرخسرو و یاسرخرسو)
بسوزند سرهای بی‌عشق و مهرت/ سزا خود همین است خیره‌سری را

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 22 آذر 1386  

از یادمانده‌ها


ماتیلدا: زندگی فقط وقتی بچه‌ای اینقدر بده یا همیشه همینطوره؟
لئون: نه، همیشه همینطوره!

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 13 آذر 1386  

بی‌آب آتشیم، بی‌خاک بر بادیم *
رستم: تو که بدین خردی رستم را می‌آزمایی، بگو نام چهار بُن شنیده‌ای؟
سیاوش نوجوان: آب و باد و خاک و آتش.
رستم: کدام چیره‌ترند؟
سیاوش نوجوان: هر دم یکی؛ چون تشنه‌ای آب، چون خونت بریزند خاک، چون درگذری باد، و چون دلت بسوزند آتش. **

* از دیالوگ‌های تکرارشونده نمایشنامه تازه بهرام بیضایی: «سهراب‌کشی»
** تکه‌ای از شاهکار بهرام بیضایی: «سیاوش‌خوانی» (صفحه 43)

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 4 آذر 1386  

غم‌تکونی
می‌بینید این سریال «حلقه سبز» را؟ می‌بینید حاتمی‌کیا چه غم‌شناس درجه یکی است؟ انصافا (بجز «میوه ممنوعه» و آن شاه‌بازی علی نصیریان)، در این چند سال سریال و فیلمی ساخته نشده بود که نشانمان بدهد این شهر عجیب، تهران، چقدر می‌تواند غم‌انگیز باشد. آخر این کار را باید کسی انجام می‌داد که ماجرا را بفهمد. کسی به قول کریم ِ «من ِ او» گفتنی غم‌تکونی کند، نه غم‌کشی. «بچه تهرون می‌فهمه چی می‌گم.»

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 30 آبان 1386  

به یاد آر
ای دوست که آن صبح دل‌افروز خوشت باد/ یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم (سایه)

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 26 آبان 1386  

هنوز در غم قیصر
«سلامتی باغبونی که زمستونش رو از بهار بیشتر دوست داره ...»

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 24 آبان 1386  

بر باد می‌رویم
ما در کجای حادثه از یاد می‌رویم؟

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 17 آبان 1386  

لعنت به مثلث‌ها
«وقتی با یک مرد طرفی، باید تا آخر عمرت به اون وفادار بمونی، و اگر این کار رو نمی‌تونی انجام بدی، یک حیوونی.» این را ویلیام هولدن در «این گروه خشن» می‌گوید. و همین چیزهاست که این‌قدر وسترن را دوست‌داشتنی می‌کند. این‌که روابط این فیلم‌ها به سادگی یک خط است، نه مثل مثلث، پیچیده و لعنتی.

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 11 آبان 1386  

ناگهان چقدر زود، دیر می‌شود
دو روز بود که قصد داشتم زنگش بزنم و برای پرونده‌ای در مورد شعر جوان امروز نظرش را بخواهم. می‌دانستم که حرف نمی زند و مثل همیشه طفره می‌رود. اما دلم برای صدای مردانه‌اش تنگ شده بود. و انگار حق داشتم. «ای دریغ و حسرت همیشگی ...» شاید اگر آن دو روز بیخودی خودم را به فردای ناممکن حواله نمی‌دادم، حالا کمتر دلم می‌سوخت. شاید هم بیشتر. نمی‌دانم. اینجور وقت‌ها آدم خیلی چیزی نمی‌داند و نمی‌فهمد. من این‌قدر می‌فهمم که دنیا جای کوچکتری شد، از وقتی که قیصر هم رفت.

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 7 آبان 1386  

پس چی؟
پشت دریاها واقعا شهری هست؟ قایقی باید ساخت؟

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 3 آبان 1386  

ماشین تایپی که نیست
توی صفحات ادبیات این شماره «همشهری جوان»، پرونده کوچکی داریم راجع به کلاس‌های داستان‌نویسی و بحث این‌که بالاخره آدم چطوری می‌تواند نویسنده بشود. شاید دیده باشید توی فیلم‌ها که در غرب، یکی از اولین کارها توی این قبیل کلاس‌ها، تهیه یک ماشین تایپ است. استفاده از این ماشین‌ تحریرهای قدیمی که موقع کار کردن تق و تق صدا می‌دهند، آن‌قدر در آن طرف آب معمول و مرسوم بوده که حالا هم خودشان و هم صدای تق و تق‌شان، از سمبل‌های نوشتن و نویسندگی است. اما نکته اینجاست که این ماشین تایپ‌ها برای پرهیز از غلط‌های چاپی و اشتباه‌های چاپخانه‌ای (آن‌طور که یک بار، در یکی از روزنامه‌ها خواندم) رایج نشده است. استادهای کلاس‌های نویسندگی، شاگرد را مجبور می‌کردند با ماشین تحریر بنویسد، تا یاد بگیرد که اجزای جمله را درست به کار ببرد. توی تایپ با این ماشین‌ها، پاک کردن و دوباره نوشتن خیلی سخت است. مثل کاغذ و قلم نیست که هی بنویسی و خط بزنی. نه، اینجا آدم یاد می‌گیرد که اشتباه ننویسد. و اشتباه ننوشتن هم که اصل اول کار و نویسندگی است.
این ماشین تایپ‌‌ها البته هیچ وقت در ایران خودمان آن‌طوری رواج پیدا نکرد و داشتنش جزو ابزارهای قطعی نویسندگی نبود. بیشتر در ادارات و برای نامه‌نگاری‌ها استفاده می‌شد. و یادم هست که یک بار پدرم دستم را گرفت و برد بالای سر یکی از این ماشین‌ها، دستگاه را نشانم داد و بی آن‌که قصد آموزش نویسندگی داشته باشد، به من نشان داد که چقدر پاک کردن نوشته با این ماشین‌ها سخت است. و آن وقت پدرم به من گفت که خوب دقت کنم. گفت که زندگی مثل همین ماشین تایپ است، نه مثل نوشتن با مداد و پاک‌کن.
پدرم از این دست مثال‌ها زیاد داشت. حلقه فیلم نگاتیو دوربین عکاسی را نشانم می‌داد و می‌گفت زندگی مثل عکس گرفتن است، کاری که می‌کنیم، دیگر هیچ‌وقت پاک نمی‌شود، همیشه جایی ثبت است. پدربزرگم هم مثال‌های خودش را داشت. دستم را می‌گرفت و می‌برد ایستگاه راه‌آهن. می‌گفت زندگی مثل قطار است، نه مثل ماشین. دنده عقب ندارد. احتمالا پدر پدرم و پدر پدربزرگم هم مثال های خاص خودشان را داشته‌اند و می‌توانسته‌اند همچین مفاهیمی را توی ذهن پسرشان فرو کنند.
من ولی مشکلی دارم. من نمی‌توانم مثل پدرم و پدربزرگم مثال بزنم. من نمی‌دانم فردای روزگار چطوری باید بعضی چیزها را حالی پسرم بکنم. حالا همه با برنامه word می‌نویسند که با یک backspace ساده می‌شود همه‌چیز را از نو نوشت، با دوربین های دیجیتال عکس می‌اندازند که با یک دکمه delete می‌شود هر چیزی را پاک کرد، و احتمالا برای قطارها هم تا حالا دیگر دنده عقب ساخته‌اند.

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 26 مهر 1386  

خدا بیامرزد آن عاشقانه‌ها را
... همیشه تکیه‌های من به هیچ‌ها مرا زمین زده است
و پشت من هزار زخم از هزار نارفیق را به دوش می‌کشد
درخت من!
قسم بخور
که پشت اعتمادِ زخم‌خورده‌ی مرا پناه می‌شوی

مشخص است از نگاه تو
مشخص است از تمسخر سیاه تو
که پشت من به سمت زخم تازه‌ای عمیق پیش می‌رود:
جفا
و زخم
زخم جاودانه‌ای که هیچ‌گاهش التیام نیست.
مشخص است، کاملاً مشخص است
که من دوباره از زمین- عجوزه‌ی حسود پیر- زخم طعنه می‌خورم
به جرم عشق!
به جرم اعتماد و عشق!!
به جرم سادگی و اعتماد و عشق!!!

درخت من!
خیال تو عجین پاره‌پاره، ذره‌ذره، لخت‌لخت من!
اگر مرا برای عشق
ترا برای تکیه‌های عاشقانه آفریده‌اند
مرا به جز علاقه‌ات گزیر نیست
به جبر عشق تو
به میخ‌های افترا کشیده می‌شوم ولی
مرا به غیر تن‌‌سپردنی مسیح‌وار بر صلیب ساقه‌ات گزیر نیست.
اگر چه کاملاً مشخص است
ولی
دوباره من به ساقه تناور تو اعتماد می‌کنم
و باز هم
و...
قسم به حرمتی که هست خون عشق را
مرا زمین مزن
زمین عجیب تشنه است خون عشق را
مرا زمین مزن ...

(بخشی از شعر بلند و قدیمی «آرزو، درخت تکیه و من» از یاسر مالی عزیزم)

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 19 مهر 1386  

وقتی برادران همگی ناتنی شدند
«بازی» دیوید فینچر را دیده‌اید؟ قصه برادری است که برای جشن تولد برادر بزرگش یک بازی پیچیده و خفن ترتیب می‌دهد و او را سر کار می‌گذارد و چند بار او را تا مرز خودکشی و جنون می‌رساند و آخر سر برادر بزرگه می‌فهمد که همه‌اش بازی بوده و رودست خورده و ... فیلم، چیز وحشتناکی است. بازی دادن دیگری تا این حد وحشتناک است. وحشتناک‌ترش این‌که گاهی حس می کنیم برادران «بازی» هر روز دارند زیاد و زیادتر می‌شوند.

لينک مطلب نظرات

 7   تعداد بازديد کننده امروز
 605   تعداد کل بازديد کننده
   

  آرشيو
مشخصات
همه ستون کاغذي
دالان سبز
برسد به بخش مسابقه
يكي بود و يكي نبود
  mail

امیرمهدی حقیقت
زيبا نيست؟
عاصم اسدی
هر روز
باغ بی‌برگی
همشهری کاوه
دفترچه سيمی
dear enemy
معجون
شب‌های گراماتا
هیاهو
ماندگار
این روزهااا
با اينا
جاناتان
علک
پرهای لالايی
شرقا
رابينسون
هراس
خرچنگ
کورش عليانی قدیم
آدم و خدایانش
مریم اینا
م.شفق
محمدکاظم کاظمی
مودب
بگذریم
نامه‌بر
او نيست با خودش
پاريو
کورش علیانی جدید
شوپه
سیم آخر
تیرکمون